ذهن قرمز

 
بازگشت
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳٩۳
 
درخت عریان بود،سرشار از شهوت ، تن خود را رها از هر دغدغه ای به فواره ی نور عرضه کرده بود و هیچ انگاره و باکی نداشت که خدا در آن حوالی بود . فواره ی نور چونان هیز و تیز مینگریستش که درخت سرشار از شور شده بود ، سرشار از نور خودنمایی میکرد . باد در آن نزدیکی ها قوادی میکرد و گهگاهی برای بازاریابی به گیسوان بلند و رهای درخت عریان مینواخت و خود را نیز از درخت سیراب میکرد . کمی آنطرف تر هیاهویی برپا بود ، هیاهویی که بانی اش سکوت بود . فواره ی نور لحظه ای عاشق شد ، باد قواد بیم داشت از عاشق شدن خریداران درخت ، به دمی محکم نواخت به هر چه بود و نبود در آن مکان ، در این هنگام محفل سکوت شکست ، درخت به خود لرزید ، و از سرمای شلاق زن باد گیسوان را به تن محکم کرد ، فواره ی نور هنوز عاشق بود ، باد با فواره ی نور چه میتوانست بکند !!؟
 
comment نظرات ()
 
 
شکل سوم
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

تصویر :  دو گوشی موبایل در دو نمای  مجانب

-سلام ،ادبیات دوست داری؟
--این چه سوالیه اول صبحی، من عاشق ادبیاتم   جــــک!!!
-مینی مال میخونی؟
--یعنی چی؟
-مثلا  یعنی  دست نوشته هایی  از خودم با الهام  از  مکتب بورخس و کمی هم  پاسان
--نه  پسریـــم ،من  از این چیزا  نمی خونم :دی
-دلت هم  بخواد،اینچیزا  رو  بهش  میگن  ادبیات  پست مدرن،من  هم  از  منادیان  مدرنیزاسیون ،هه هه 
-- الـــاهی ،مدرنیزاسیونت تو حلقم!!!!
-گیر خواهد کرد ،تو هنوز نفهمیدی  با  کی  طرفی ،نفهمیدی  من از چه  گونه ی  جانوری  هستم....کمی  دیر  خواهی  فهمید ..هه هه
--ها ها ...کلی  خندیدم .
-همـــین  خندیدنتو  عشق  است،من  عاشق  خندوندن  اودینس  ام !!یه  چیزی  رو  میدونی  ::  تو  متود (نه گفتن )  اســــتاد  تمومی ((:
--بـــــــــــــرو
-بنده ی  خدا ،تو اصلا خودت  تو  متن  داستانی، یه  کاراکتر  از پیش  تعیین  شده ای ،،میخوای  بدونی آخر داستانت  چی  میشه، رز ؟
--آررره  ..بگو
-هه هه  ...همتون عاشق  فالگیرید، کی  گفته من  فالگیرم ...داستانای  من  ته  نداره ...تیغه ی  2 لبه است  اگه بهت بگم ،  تو میدونی  داستان  از  کجا  شروع  شده ؟؟ همونجا هم  تموم  میشه....این از میزانسن  ...دیگه  چی  میخوای  بدونی؟ 
--خوب  داری  میرونی  برا  خودت...بگو  بازم
-دیدی  گفتم ...عاشق فالگیر جماعتید ...حالا که  اینجوریه ....1000  بده  بیاد ..اگه میخوای  لبه ی  دوم  تیغ رو بدونی....

(30 دقیقه  بعد)

-هزاری  نداری  یا  حوصله  ؟
--2 تاش
- خوب ولش کن ، داستان  رو نوشتم ...آخرین  دیالوگ از طرف  تو هم  شد  (2  تاش )،مرسی  از همکاریت...خوب در اومد ..به  دیوونگیام  کمک کردی..به  نکته اش  توجه کن .. گاهی وقت ها  توی یه  معرکه ای  که نمیتونی  درک  کنی  کجاش  ایستادی!!گرفتی؟؟ 


 
comment نظرات ()
 
 
قصه لاک پشتی که لاکش را گم کرد
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٩
 

شاید به خیال خام خود فکر کنید که بزرگترین دشمن یک  لاک پشت ،خرگوش است. همان داستان معروف لاک پشت وخرگوش و جلو  و عقب و بالا و پایین  افتادگی آنها از یگدیگر،اما اگر اینگونه فکر میکنید باید بگویم تا حدودی در اشتباهید.    قصه من از آنجا شروع شد که روزی در حال استحمام در  کنار رودخانه بودم، باید این را  متذکر شوم که من از نوع خاصی از  لاک پشت ها هستم  که به زیبایی  خود بسیار بها میدهند،نوع مترقی  و لیبرالی که از اصل  ژاپنی   وابی-سابی(زیبایی شناسی نقصان) تبعیت میکنند،میدانید که منظورم چیست،به هر حال زیبا ترین  و بی نقص ترین  حیوانات روی آب  و خاک نیستیم-این است  که در یکی از نظیف ترین لحظات زندگیم،کثیف ترین حادثه ممکن برایم  اتفاق افتاد.
عجله نکنید خواهید فهمید به زودی که چگونه شد تا قلم  به دست بگیرم  و با شما حدیث نفس گویم،ما لاکپشت ها اهل عجله نیستیم با اینحال تندروی و عدم مشی  اعتدال در ما نیز رسوخ پیدا کرده اما نمیخواهم که شما فکر کنید من از دسته معتدلین نیستم پس لطفا اینطور فکر نکنید  و عجله نفرمایید ،بله ، هماطور که گفتم در حال استحمام بودم، اگر یادتان  مانده باشد گفتم که ما از نوع خاصی از لاکپشت ها هستیم،؛اما نوع عوام زده  و دون مایه  نیز  در همه اقشار یافت میشود،  هنگامی که از آب بیرون میآمدم ،یکی از این هم نوعان را دیدم که از چشمانش برمیآمد تمام مدت استحمامم همانجا بوده و در حال تماشای من موی تن راست میکرده است. بلا فاصله لاکم را به بغل زدم  و راهم را کج کردم تا هر چه سریع تر از او دور شوم، اما او به سرعت دنبالم میآمد و با لهجه غلیظی که مخصوص این نوع از لاکپشت ها است میخواست دلبری کند به خیال نامانوسش.    وقتی  دید  روی خوش از من نخواهد دید به سرعت به طرفم آمد و لاکم را که هنوز فرصت نکرده بودم به تن کنم  به سرعت قاپ زد و آن را در آب خروشان وسط رودخانه پرتاب کرد  و به من حمله ور شد  و شد  آنچه نباید میشد،آخر من  هنوز  باکره  بودم.

حال با امروز  سی وسه   روز است که در خانه حبس شده ام،دقیقا به  مدت سرخوردگی  و سربلندی  سید حسن نصرا...  ،اما برای من  هیچ فرجی حاصل نشده است...این مشکل  در خواصی چون ما لاینحل است،آبروی خانوادگی مان با لیبرال بودنمان در تضاد است....پدرم ،برادرم را برایم در نظر داشت،اما حالا وضع  عوض شده است، حتا در نوبت اهدا ِ لاک از طرف خانواده عزیزان مرگ مغزی * قرار گرفته ام ،با اینحال فکر نمیکنم  دیگر بتوانم  سر  بلند کنم.

چندین نفر از لاک پشهای تندرو بر دیوار خانه مان شعار نوشته اند فقط به این دلیل که سعی کرده ام چندین بار از خانه خارج شوم،آنها معتقدند که اخلاق در جامعه ما به آسانی حاصل نشده که حالا من با خروج ام از خانه باعث گسست آن شوم..حتا این تندروان  میخاستند محاکمه ام کنند که با سرسختی و فشار پدرم انجام نشد.
تلاش ها برای یافتن آن ملعون متجاوز بی حاصل بوده است و لاک من را در پایین دست رودخانه نیافته اند.
حال حتما تصدیق میفرماییدکه خرگوش ها در بدترین حالت تنها یک رقیب هستند  نه دشمن ، دشمن واقعی در آغاز و انتهاخودمان هستیم، حال آن حیوان متجاوز  یا سنن متحجر و متعصب.


پانویس:  

عزیزان مرگ مغزی *:تنها راه نجات باقی مانده برای من،در اساطیر  و شجره نامه های ما از آنها  به عنوان قهرمانان  راه های آسفالته و ماراتن  و رقیبان شکست ناپذیر خرگوش ها یاد شده است،اکثر آنان مغز خود را در جاده ها و در زیر چرخ های وسایل عبوری  از دست داده اند  و میدهند هنوز.


 
comment نظرات ()
 
 
دندان های شیطان را بکش
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
 

از توالت بوی نامطبوعی بلند شده است.  همسایه هامان همگی  چاقند ،به آنها شک دارم برای بوی دستشویی.
مادر بزرگ جلوی در توالت طناب  بازی میکند،از وقتی که پدربزرگم دیگر فوتبال بازی نمیکند.  سینه های پلاسیده اش بالا و پایین میرود،لاغر است چیز دیگری برای بالا و پایین رفتن ندارد.  از وقتی که پدربزرگ رفت لاغرتر شده است.
احساس میکنم از بیرون رفتن میترسد،همسایه هامان  آنقدر چاقند که میترسد از دیدنشان ،اما بویشان را چه کنیم؟
پسرم مثل فرفره دور مادر بزرگ من میچرخد،میترسم طناب به صورتش بخورد میکشمش طرفم ،بوی  نا مطبوع بیشتر میشود، به پسرم شک میکنم.
پسرم به من اعتنایی نمی کند از وقتی که مادرش رفته،به مادربزرگ هم اعتنایی نمیکرد تا وقتی که پدربزرگ رفت.
مادربزرگ اوایل از خانه بیرون میرفت،اوایل آنکه پدربزرگ دیگر فوتبال بازی نمیکرد. 
میرفت به تماشای فوتبال دوستان پدربزرگ.  مادربزرگ خوشگل بود،بازی دوستان پدربزرگ به هم میخورد بعد از آمدن او.
مادربزرگ طناب ِبازی را از پسرم گرفت یک روز  و  بعد از آن دیگر از خانه بیرون نرفت،من مشکوکم به همسایه ها و دوستان پدربزرگ.
همدم پسرم شد که چند سالی است حرف نزده است،با هم طناب بازی میکنند،من به مادرش مشکوک بودم.


 
comment نظرات ()
 
 
انتخاب منجی
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پسرک تا میتوانست در یک غروب غم انگیز جمعه، حس غالب رخوت در قلبش را به گردن منجی ای می انداخت که معلوم نبود  حالا حالا ها پیدایش شود،حال آنکه صدای ترانه gloomy sunday * به گوش میرسید.


*.Gloomy Sunday with a hundred white flowers

I was waiting for you my dearest with a prayer


 
comment نظرات ()
 
 
بهامه
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 

سلام  .ل.. عزیز                                                                                                                                   
داشتم فراموشت میکردم،اما دیدم تنها تویی که امروز میتوانم برایت  بنویسم،شاید هم در فراموش کردنت  اشتباه کرده باشم،آخر تو خودت گفتی که من اصول هیچ چیز را درست یاد نگرفته ام  ،این فراموش  کردن هم  لابد اصلی دارد که من بلد نیستم.اما آنچه تصور من بود این بود که داشتم فراموشت میکردم.حال بگذریم ،میتوانستم از هزار و یک چیز برایت بنویسم اما آنچه مرا به نوشتن وا میدارد  در این لحظه،آن است که تو الان هیچ نسبتی با من نداری یعنی این سبب نامه نوشتنم به توست.  آخر میدانی ،این روزها همه اطرافیانم با من نسبت دار شده اند،من نمیدانم چرا همه سعی میکنند نسبتی بدست آورند.                                            
اول از سر خودخواهی فکر میکردم همه به دنبال  من اند برای نسبت یافتن اما اینطور ها هم نیست. عمه،خاله ،دوست و دوست دوست من هم کسانی را دارند که برای آنها عمه،خاله ،دوست و دوست دوست باشند. پس تو را که  حالا دیگر هیچ نسبتی با من نداری را برای سوالم یافتم.  راستش این است که به چشمانم شک کرده ام. نه  از آن ظن ها که دوست داری آخر به ندانستن متصل شود،نه،از آن شک هایی است که دوستش دارم.  دوست دارم شکم به یقین  تبدیل شود،اصلا  این را برای تو نوشتم  تا توکه نه نسبتی داری و نه همجنس منی-خودت گفته بودی  یادت هست-و در نتیجه نمیتوانی از چشمانی به مانند من برخوردار باشی،  برایم بگویی.                                                                                                                                            
 گفتم که  ،می توانستم از تو بپرسم  آیا کسی را بعد از من دوست داشته ای  یا نه؟    این خود میتوانست یک نامه یک صفحه ای حاشیه دار قشنگ شود تا برایت بفرستم  تا متوجه کرامات من در توجه به خودت ،حتی با توجه به علاقه مفرطم به تو بعد از رفتنت  شوی  اما خودم را هرگز دربست درگیر تعارفات نمیکنم  فقط برای اینکه نامه ای قشنگ  و متعارف نوشته باشم.درست است که الان نسبتی نداری ، اما زمانی نسبت داشته ای با من پس مرا  اینطور بشناس خواهش میکنم.                                          
آنچه میخواهم بگویم این است ،اشیا و اشخاص در نظرم شفاف تر و زیبا تر شده اند ،میدانی لحظاتی که شخصی از روبرویم می آید،درست در مقابل ام،انگار که دارم از یک لحظه ماورایی ،از یک نمای  اورهد  به او نگاه میکنم،بعد کم کم  و کم کم نزدیک  میشویم و در لحظه ای که به هم میرسیم  چشمانم ،گردنم را وادار میکند تا  نود  درجه بچرخد دقیقا در لحظه صفر،بعد تا جایی که گردنم مجال دهد  پس از گذشتن از کنارش ادامه میدهم،و این لحظه پایانی ،همان جا یی که گردن به چشم مجال نمی دهد نمیدانی که چقدر زیباست،نمیدانی که چقدر خدا را دوست دارم  برای اینکه نگذاشت این نما ی   زیبا  با چرخش بیشتر گردن  لوث  شود.  و بازگشت به حالت عادی به صورت کاملا  آهسته ،لطف من تصور کن فقط.
حتما میگویی این اواخر فیلم زیاد دیده ای .این اواخر هر آن چه فیلم دیده بودم از نظرم افتاده است،آنقدر که این نما ها که میگویم توصیف ناپذیر اند  که در هیچ فیلمی نخواهی توانست دید. حال اگر در ماشین نشسته باشم  و این لحظه پیش بیاید،نمیدانم چرا همیشه قبل از شروع صحنه بهترین موسیقی را برای  پخش انتخاب کرده ام،آنچنان دقیق که  فقط در توصیف آن صحنه میگنجد.
از لحظات باران زده پشت شیشه هیچ نمی توانم  گفت  آخر ناگفتنی است.  به  چشمانم شک کرده ام ،کتابی  گیر آورده ام به نام (بررسی ساختار بینایی حشرات) آن را خواندم :فقط برای مقایسه.بعضی شان آنطور که در کتاب آمده ،ساختار بینایی پانورامیک  دارند.اصلا میتوانی تصور کنی آن حشره تو را چطور نگاه میکند ،تصور کن چشمانت در یک نمای پانورامیک چقدر زیبا خواهند شد.راستش کمی به آنها  حسودی ام شد ،فکر کنم فقط آنها بتوانند درکم کنند   .اگر نامه ای به آنها مینوشتم شاید در پاسخ مینوشتند :زکی ،چیه مگه ؟ ندید بدید...!  اما تو را نمیدانم .
حتا  آن دختر بیچاره مرحوم -میدانی که را میگویم ،شاید این نامه بدست نامحرمان بیفتد پس نامش را نمیآورم-وقتی  در اتاق  تنها مانده بود،فقط وفقط به این دلیل که نمی توانستم در چشمان آدم های زنده آنطور خیره شوم ،رفتم و در چشمانش خیره شدم ،اما آنچه در خیره شدن به چشمان خودم یافته بودم  در چشمانش نیافتم.دیگر نمیدانم چه بگویم.
راستی، بعد از من کس دیگری وارد زندگیت کرده ای؟
منتظر جواب نامه ات میمانم.
                                                          دوستدار سابقت(عنوان دیگری نیافتم)

ب.ت:در را بطه به حسادتم به آن حشره ،راستش زیاد نمیتوان به او حسادت کرد،حال که چشمانم اینگونه شده اند ،دوست دارم هر چه زودتر ببینمت  تا  خود را بیش از این در مقابل یک حشره ذلیل نبینم.                                                                                                                               

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
دردهای دوازده سالگی
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

اصلن میدانید من چه میخواهم؟ آنچه من میخواهم کمی دل و جرات است.اگر میتوانستم بهت بگویم دیگر لازم نبود بنویسم.
اصلن من از نوشتن وکاغذ و قلم و هر چه مدرسه است بدم میآید.همین الآن هــــم مرا از کلاس بیرون  کرده اند.گفته اند بروم خانه،  بـــا تو برگردم.  اما مــــن  اگر شده ،از مدرسه هم اخراج شوم اینکار را نمیکنم. اصلن من میدانم این مرتیکه برای چه مرا از کلاس بیرون کرده.  فقــــط  به  خاطر اینکه  تو هفته پیش نیامدی مدرسه مـــــــــا.  اصلن به خاطر اینکه تو هر هفته میآمدی مدرسه مــــــا.                                                              
حالا نمیدانم خودت فهمیدی که دیگر نــیایی یا از هفته آینده دوباره روز از نو،مـــی آیی مدرسه.    من از این بدم می آید که روزهایی که میآیی مدرسه ،مـــن محبوب ترین بچه کلاس شوم. اصلن چرا باید در کلاسی درس بخوانم که همه حداقل  دو سال از من بزرگترند، فقط به خاطر  ایــنکه  تو خواسته ای. آخر مــن می باید الآن دوم  راهنمــایی میبودم   و میز آخر مینشستم ،نه  اول  دبیرستان و مــــــیــــــــــــز اول.                                                                                                           

همه بچه های کلاس سبیل شان را میزنند  اما من هنوز سبیــلی چیـــزی جاییـــم  در نیامده و این مایه شرمساری است مــــادر،شــــــرمســـاری، میفهمی.    تو به پــدر  هــــــــــم میگویی  که   سبیـــل   نگذارد  ،  اصلن میدانی چه میگویــــی؟

شاید فکر میکـــــنی  سبیــــل آدم را زشـــت میکند. حالا که ایـــنـــطور است  من آرزو دارم  زشت ترین  آدم روی زمین باشم تــا دیگر کسی به من نگوید بچـــه  خوشــــگل. تو اصلن میدانی  بچه خوشگـــــل  یعنی چــــه؟  نــــــه، نمیــــدانی.  چون نمیـــــدانی هر       وقت  به  مدرسه  مــا مـــی آیـــی، توالــــــت  میکنی.                                 من واقعن نمیدانم  تو  هنوز نفهمیده ای  خوشــــگل بودن چه درد بـــدی است؟                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   


 
comment نظرات ()
 
 
سمک مکار
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

ما اینجا، همه  صیادیم  .این ما، این همه ،خیلی زیاد نیست  .
ما اینجا شب ها به باده گساری میرویم. صیادان می را در هوا میچرخانند و به عکس قدیسین روی دیوار نگاه میکنند قبل از هر جرعه.
اینجا صیادی کار پر شقاوتی است .این شقی بودن  را همه اهالی ما دارند تقریبا. ماهیان ما نیز از صید شدن حظ میبرند. آنان را مادرانشان قبل از صید شدن نوید داده به چنین روزی. هنگامی که از آب بیرون میکشندشان  همگی لبخند به لب دارند و در هوا شادمانه میرقصند و به قدیسین آسمان نگاه میکنند.   پدرم را از این دیار طرد کردند ،نه صیادان که صیدها.او عاشقانه ماهی ها را دوست میداشت ،آنها را از آب بیرون میکشید  و آن هنگام که لبخند میزدند و شروع به رقصیدن در آسمان میکردند  و به قدیس شان نگاه،آنان را دوباره به آب میداد.  آنان صید بودند و رأفت نمیخواستند. مردی میخواستند شقی ،تا بدانجا که مادرشان گفته بود ببرد،به آسمان.
من به ورطه صیادان دچار نشده ام .من صید صید خود شده ام.حال برای ماهی ها مینوازم ،شاید آنها را در آب برقصانم .اما آنها این را نمی خواهند،آنها در آب نمی رقصند قبل از آنکه بدانند کسی که مینوازد  آنان را در  هوا هم خواهد رقصانید.

 


 
comment نظرات ()
 
 
از سرزمین هیچ
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

کف کفش های آل استار چینی  روی سنگفرش های کج و معوج پیاده رو دقیقا مثل راه رفتن با پاهای برهنه روی همان سنگفرش ها بود. نفر جلوییم  اما کف کفش های مشکی اش ، قرمز بود .آنقدر کفش هایش بزرگ بود و کف قرمز آن مضاعف ترش میکرد و  آنقدر خودش با اقتدار راه میرفت که به نظر نمی آمد اصلا سنگفرش کج و معوج  زیر پاهایش را حس میکرد.                       
گوشه های پایین شلوارش با هر گام بلند ش به چپ و راست میرفتند ،از همه چیز جالبتر لبه عقب کتش بود که انگار میکردی تازه از رهبری ارکستر باز گشته بود.تازه از این هم  جالبتر  توجه مردم به او بود  ، هر که میدیدش یا لبخندی به او میزد یا زیر لب بهش سلام میداد.دختران جوانتر  پر رو تر بودند و توی صورتش زل میزدند انگار که جایی دیده اندش اما نمی شناسند  بعد گوشه چشمی       میدادند و میرفتند،پیرترها  زود میشناختندش.
                 من همچنان پشت سرش بودم ،کنجکاوی باعث شد سرعتم را زیاد کنم تا ببینم این قامت بلند از آن چه کسی است.   وقتی به او رسیدم آنقدر بهش نزدیک بودم که نتوانستم گردنم را بچرخانم ناگزیر گوش چشمی نگاهش کردم ،آنچه در نظر اول دیدم سپید مویی بود با پازلفی های خیلی بلند.به سرعت  از او گذشتم و آنقدر موج قوی ای داشت که نتوانستم برگردم و به او نگاه کنم. میخواستم فاصله ام را با او زیاد کنم و  بعد برگردم و ببینم کیست او. اما او قدم به قدم پشت سرم  میآمد ،نفس محکم و گرمش را  بالای  سرم حس میکردم.                  از آن پشت گفت:می آیی برویم چلو کباب بخوریم. مطمًن شدم ایرانی است .               
قبل از آنکه برگردم  مطمًن بودم که هیچ ایرانی ای اینجا نداریم که این همه آدم بشناسندش.مطمٌن شدم ایرانی نیست.                                                                                                                                                                                 برگشتم ،چهره اش آشنا بود اما یقین داشتم  ندیده امش. رفتیم به تنها رستوران ایرانی که بلد بودم .پیاز خواست قبل از غذا و آنرا با مشت شکست.   خواستم بدانم که چه کسی است .وقتی که گفت چه کسی است فهمیدم که هیچ کس جز من از دیدنش تعجب نکرده است .پوستش به   نسبت  عکس هایی که از او مانده بود روشنتر و موهایش خیلی بلند تر و صافتر بود. گفت آن پسره دی کاپریو هم هم وقتی موهایش بلند وصاف بود بهتر نبود  ؟،دیدم اینطور دوست دارم با سرم تایید کردم.           
وقتی غذا تمام شد و از سر میز بلند شدیم  دستم را کشید طرفش و رویم را بوسید ،هیچ کس در رستوران ایرانی از اینکار تعجب نمی کرد اما او ایرانی نبود،دهانش با آن همه  پیاز که خورده بود اصلا بو نمیداد.   گفتم شما  گِی  هستید؟  خندید وگفت :روح ها نمی توانند..او آبراهام  لینکلن بود.


 
comment نظرات ()
 
 
من نقطه بودم، هنوز هستم.
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸۸
 

 

من یک نقطه بودم.فقط یک نقطه .هنوزهم هستم.برای نقطه همه جا ،جا بود .حداقل به من اجازه میدادند باشم ،هر چند منفعل.
گاهی به دریا می زدم ،به  هر حال من یک نقطه بودم.خود را رها میکردم و به ته آب میرفتم.خسته که میشدم کمی خودم را فراخ میکردم و به روی آب میامدم.بعد خود را به موج ها میسپاردم.آخر برای آنان وزنی نداشتم.فقط آنان کمی با صدای بلند حرف میزدند .اما به هر حال دوستم داشتند.وقتی مرا به سلامت به شن ها میسپردند می دیدم که بعضی اشک میریزند.من اما سرخوش میشدم که مرا دوست میدارند.
گاهی به میان نقطه های بزرگ تر میرفتم.آنها معمولا از چندین نقطه کوچک مثل من پدید آمده اند.چندین بار به من پیشنهاد داده اند به آنان ملحق شوم ،اما برای نقطه ای چون من همه جا ،جا بود.پس دلیلی نداشت خودم را درگیر کنم  تا به جایی همانند سر در یک مغازه بروم  و همانجا پیر شوم.من آزاد بودم.  نقطه های بزرگ اما تجربه های بزرگی داشتند.هر چه باشد آنها هم روزی نقطه های کوچکی بوده اند برای خودشان و به همه جا سرک کشیده بودند .
مثل آن نقطه تنهایی که سالها بر دفتر آدمیزادی ،تنها نقطه صفحه خودش بود و سالها آنجا حبس کشیده بود.تنها ی تنها.برای همین هم  به میان نقطه های دیگر آمده بود او معتقد بود ما نقطه ها برای آزادی زاده نشده ایم .او میگوید دیر یا زود  باز هم حبس میشده اگر  به حبس  خود خواسته در میان هم نوعانش نمی آمده.
بقیه نقطه ها هم هر یک  داستانی داشتند .مثل آن نقطه که سالها نقطه ای از آهن  بر روی او نشسته بوده و به محض فرار به اینجا آمده بود .میدانید، ما نقطه ها بسیار نوعدوستیم.
اما من آزادم ،و گرفتار هیچ زندانی نشده ام .به تازگی  محبوبم ،نقطه ای که بسیار دوستش میداشتم به خطی  پیوسته است .این مرا خیلی ناراحت  کرده .میدانید ما هر دو آزاد بودیم ،برای خودمان عشق بازی ها میکردیم.اما نمیدانم چه شد او به یکباره تصمیم گرفت مقید شویم .من قبول نکردم .او برای اینکه مرا در عمل انجام شده قرار دهد به آن خط پیوست  .میگوید ما با هم یک پاره خط میشویم .در کنار هم .میگوید قید وبند در زندگی چیز خوبیست .پیشرفت می آورد .میگوید بعد ها میتوانیم رشد کنیم به یک مثلث بپیوندیم  شاید هم یک مربع.
این چیزها تازگی ها میان ما نقطه ها مد شده .پیوستن به خط ها وپیشرفت ،خنده دار است  ما نقطه ها برای خودمان کسی هستیم.اصلا من از خط ها بیزارم. من آزادم.آزاد آزاد..

اما او محبوبم است.

 


 
comment نظرات ()
 
 
ثقل زیستن
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸۸
 

 

تیرگی پشت چشمای بسته ام خطوط مبهمی دارد ،می خواهد به زور بگوید دیگر باید بلند شد از خواب.چشمانم را باز میکنم ،خبری نیست .تلویزیون روشن است . صدا ندارد .آنچه مبهم میبینم زن و مردی اند که با فاصله اندک روبروی هم نشسته اند.دست میگردانم شاید عینکم را پیدا کنم.تمام آنچه روی میز بالای سرم هست را با دقت وبدون آنکه  رو بگردانم وارسی میکنم.دستم داخل چیزی کاسه مانند میرود اول میخواهم بیارم جلوی چشمم ببینم چیست.کمی سنگین است منصرف میشوم ،کمی آنورتر شی دکمه داری هست  بلندش میکنم از گوشی  تلفن سبک تر است ،میآورم جلوی چشمم ریموت تلویزیون است .شادی بچه گانه ای سراغم می آید.سریع صدا را زیاد میکنم.
-دیگر دوره ستم  کشی ابر قدرت ها سر آمده است.دیگر دنیا جایی  برای قدرت های استعماری  ندارد.شما باید متوجه باشید ما وارد عصر جدیدی شده ایم.
صدا را دوباره  خفه میکنم.کاش عینکم را پیدا کرده بودم .خانم چه بلند بالاست در برابر او .به نظر زیبا هم میرسد.سیب سرخ گیر دست چلاغه همیشه.
نمیدانم چرا کسی نیست اینجا .وقتی خوابیدم ساعت 6 بعد از ظهر بود الان حداقل 11-12 باید باشه. تصمیم میگیرم بیایم پایین از این کاناپه بد مصب .تا پایم رو روی زمین میذارم  کف پایم تر میشود و سردی عجیبی سراسر وجودم را میگیرد  .ما که بچه نداریم  پس این از کجا؟ دلم میخواد خم بشم و بوش کنم .کمی خم میشوم  اما درد کمر سراسر وجودم را میگیره. راه مییفتم شاید مادرم رو پیدا کنم .از کنار تلویزیون متوجه میشم حدسم درست بوده خانم زیباییه.
صدا از گلوم در نمی یاد پس به جای داد زدن مجبورم  دنبال مادرم بگردم.دوره میگردم  اول میرم اتاق خودم،بعد یکی یکی اتاق ها رو میگردم .بعد روی در دستشویی چند  تقه میزنم  خبری نمیشه  دستگیره رو فشار میدم و میرم داخل  .خبری نیست .
ماما ...مامان....بابا..با...با...صدایم بعد از خواب خیلی نکره است .یکهو به ذهنم میدود نکند اتفاق بدی افتاده باشه.سریع میدوم سراغ تلفن .شماره هر دو شان را میگیرم  هر دو خاموش است .نمیدانم دیگر باید به که زنگ زد ،شماره دیگری هم بلد نیستم.
-پسر کمی مردم دار باش ،خوندن و نوشتن کتاب خوبه به شرطی که چیزی به آدم اضافه کنه  .نه دوستی نه رفیقی .ببین اون که نوشته هاتو می خونه چقدر خره آخه تو که آدم ندیدی چطور میخوای مردمو نصیحت کنی؟
سوییچ ماشین بابا رو روی میز آشپز خونه  میبینم  خیالم راحت میشه .میخوام برم از همسایه ها بپرسم  .نمیتونم .پا به پا میشم .تصمیم میگیرم برم.روی در  نامه گذاشته اند .از این که دیگه لازم نیست برم پیش همسایه ها خوشحال میشم.سریع نامه رو میکنم :
-ساعت 10 پروازمونه .خواب بودی دلمان نیامد بیدارت کنیم.توی این یک ماه بیخود  توی خانه نمان .یه سر به مغازه بزن ببین کارگرا چه میکنن؟گر چه میدانم  این کار را نمیکنی پس حداقل گلدان ها را آب بده.شماره رستوران را هم این پایین  نوشته ام:....
یادم مییاد توی این چند ماه چندین و چند بار بهم گفته اند که میخواهند بروند ،بهم گفته اند که همراهشان بروم .وقتی هم که گفته ام نه سر کوفت  زده اند که کمی  شبیه برادر کوچکت بودی هم دلمان نمیسوخت .او که شغل پدرم را با خودش برد آنور مرزها و حالا برای خودش کسی است .
در این یک ماه میتوانم بنویسم .این خوشحالم میکند .وقتی خوابم انواع ایده ها برای شروع به ذهنم می آید .اما حالا هیچ نظری ندارم.
برای دیدن زن بلند بالا برمیگردم به نشیمن .اما برنامه تمام شده است .دوشاخ تلویزیون را میکشم .بر میگردم به کاناپه .قبل از آن پایم دوباره در خیسی میرود.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
در باب دین،صاحبانش ،سرنوشت و خرده مطالبی از این دست
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳۸۸
 

پدرم برایم به جا گذاشت،چه میراث گرانبهایی:دین.
اما نشانه ای از آن نگفت،نگفت  که چگونه آن را حفظ کنم،گویا پدرش هم به او نگفته بود .   پدرم اما یک نصیحت همیشگی داشت: مرد فرصت ها باش اما فرصت طلب، نه ،
آدمی به تک موقعیت هایی زنده است،اما بدان سرنوشت چیز دیگریست،آدمی.

تقریبا تا همین الان هم معتقدم که او خود هم نمی دانست چه میگوید،آنانکه هنوز میبینندش میگویند همانطور نصیحت میکند:درست مثال فالگیرها ،بالاخره یک روز به حرفش میرسی و میگویی آآآآآه گفته بود.
اما سرنوشت من امروز،آنکه گفته بود هیچ راه گریزی ندارد .آری سرنوشت طوری رقم خورده که امروز برای میراث پدرم از من سند می خواهند.دلیل می خواهند.میخواهند ببینند چه نشانی از دین دارم.گاهی میخواهند ختنه گاهت را ببینند،بعد که دیدند نشان دیگری میخواهند،انگار راضیشان نکرده.اما پدرم نگفت چه نشانی دارد ،تنها گفت :آدمی.
آنها هم نشانه هایی از آدمی دارند ،شاید کارشان ایجاب می کند میراث پدریت را از تو بگیرند و با بر چسب خودشان تو را بشناسند.
به هر حال پدر، فرصت هایی هست ،اما سرنوشت چیز دیگریست.


 
comment نظرات ()
 
 
اعتکراف
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
 

لطفا اینجا کلیک کنید


 
comment نظرات ()
 
 
شاید ببینمت روزی، جایی،فقط نگو که کس دیگری شده ای.
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸۸
 

از سر کوچه که می ایستادی،آن را زیر پا میدیدی .  آن سال که سیل آمد این تفاوت ارتفاع محسوس تر از همیشه شد. وقتی  چکمه های لاستیکی مان  از آب پر میشد وبرای خالی کردن آنها شلپ شولوپ کنان سر کوچه میرفتیم .  
از همان بلندی که میایستادی کوچه کوتاهی میدیدی که ده خانه  در چپ و ده تا در راست داشت.دقیقا بعد از خانه چهارم در دو طرف یک باریکه پستو مانند ،کوچه ما را دو قسمت میکرد.به آن "کوچه تنگه " میگفتیم.خانه ما دقیقن خانه پنجم بعد از باریکه بود.سمت چپ.   باریکه به صدا ها  پزواک می داد و این مرض بچه ها بود که ظهر های تابستان از زیر کولر و نگاه مادرشان فرار میکردند و برای در آوردن صداهای بیخود به باریکه می آمدند. من از این بازی محروم بودم  ،چون مادرم اولین کسی بود که از این صداها بی قرار میشد و از قیلوله ظهر بیدار.


من از سر کوچه هنوز ،به یک خانه نگاه میکنم که دیگر نیست.خانه ای سر تا پا سفید رنگ .بعد از باریکه خانه دوم بود  سمت راست با دو درخت عجیب ،اولی تمبر هندی و دومی نمیدانم.  خانه ( یار دوران کودکی من).
چشم های مورب مشکی داشت و صورت کشیده و پوست سبزه آفتاب زده .فارسی را با لهجه اصفهانی صحبت میکرد در حالی که لحظه ای آنجا زندگی نکرده بود.قدش کمی بلند تر از من بود، همیشه.مو هایش هم بلند تر بود ،همیشه ،تا کلاس اول که من شش سالم بود و او هفت ساله شده بود .  او موهایش را می بست،من باز میگذاشتم.    اواخر تابستان قبل از مدرسه  او هنوز موهایش را میبست ،من آنها را تراشیدم. وقتی موهایم را میتراشیدند ودر کیسه میگذاشتند ،نه به زشتی فکر میکردم ،نه به درد ماشین دستی آقای پیزمرد سلمانی، فقط به این فکر میکردم که هیچ وقت موهایم بلندتر از او نشده بود  و او همیشه بلندتر بودن موهایش را به رخم کشیده بود .


به مدرسه رفتیم ،به یک مدرسه. من صبحی بودم، او ظهری ،هفته بعد بر عکس.  او از دوستانش میگفت در مدرسه .من نمیگفتم. آخر هیچکس او نبود.از آن داستانها فقط یک چیز به یادم مانده،چشمانش تیک عجیبی داشت که وقتی نگاه می کردی ،خسته نمی شدی اما اعصابت  خرد میشد. پلک هایش را محکم به هم میکوبید.
به کلاس پنجم رفتیم.من  ده ساله ،او یازده ساله. یک روز آمد گفت:می خواهیم برویم، از این شهر.       من اخم کردم ،گذاشتم برود و برای اولین بار  نه از درد،نه از ترس، که از فراق گریستم.


چند ماه بعد به یکباره قد کشیدم. اما دیگر او نبود که شانه به شانه اش بایستم و قدم را به رخش بکشم. پس او همیشه قد بلند تر ماند ،حداقل در ذهنم.
کم کم محو میشود دارد از ذهنم  صورتش ،و از آن بدتر صدایش.
اما او تنها واقعیت زندگیم است که به دنیای خیال راه داده ام.


 
comment نظرات ()
 
 
قایم باشک بازی در اتاق شیشه ای
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

کتاب را باز کردم.
در آسانسور من و زنم بودیم و پسر همسایه.
به کتاب باز نگاه کردم.
زنم بی توجه به حضور من به پسر همسایه نگاه میکرد.بهتر بگم با اشتیاق خاصی نگاه میکرد و اصلن متوجه نگاه من نبود.پسر همسایه محجوب تر بود،نگاهش را میدزدید.همه طرف اما آینه بود.نگاه بود.    بیرون که آمدیم گربه ای گریه میکرد،شاید.من ندیدم.مادرش غرغر کنان آمد سراغش و او را با خود برد.لنگ میزد، به گمانم ناخنش شکسته بود چون خونی ندیدم. زنم گفت :دیر شده بریم،دیدم چون پسر همسایه رفته. رفتیم.
سعی کردم بیشتر به گربه فکر کنم.
کتاب خواندم:یکی از ببرها گفت((نترس.با تو کاری نداریم.ما با بچه ها کاری نداریم.فقط همون جایی که هستی بشین ،بعد میآییم برات قصه می گیم.))    یکی از ببرها شروع به خوردن مادرم کرد.تکه ای از از بازویش را کند و جوید.((چه جور قصه ای دوست داری بشنوی؟یه قصه خوب راجع به یه خرگوش بلدم.))    گفتم ((نمیخوام قصه بشنوم.))  ببر گفت:((باشه)) و تکه ای از پدرم کند.   گفتم((پدر و مادرم بودند))  یکی از ببرها گفت((متاسفیم،واقعا متاسفیم))  گفتم((شما میتونید توی درس حساب به من کمک کنید؟))*

بهتر بود  این به من الهام میشد در چنین موقعیتی:یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه.** شایدم رفتم در خونه پسرک و دعوتش کردم بیاد پیشمون .بعد هم میرم کنار رودخونه قدم بزنم.از اونجا چراغ های خانه مان دیده میشه. با تلخی اما بدون پایان.

*:در قند هندوانه ،ریچارد براوتیگان
**:درباره الی...،اصغر فرهادی


 
comment نظرات ()
 
 
IN BIBLES
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
 

به یکباره امد و در رختخوابم نشست .درست روی دستم.صدایم که به هوا رفت ،شانه ام را محکم گرفت .ان را محکم نگه داشت تا آرام گرفتم.دیدم خودش است.
نگاهش کردم،طاقت نیاوردم.  رویم را برگرداندم و بی انکه نگاهش کنم گفتم:این کار من نیست.     چند لحظه ای سکوت بود.
باز گفتم:این آنچه نبود که من میخواستم.
ادامه دادم:من حتا طاقت چند روز ماندن را هم نداشتم،انگاه تو قومی را به من محول میکنی؟! آنهم آنان که آنقدر کجرو اند که عمری برای بازگرداندن انها کم است.
انگاه گفت بی انکه بگوید ومن شنیدم.
باز هم قانع نشدم،گفتم:من چه دارم که عرضه کنم ؟من به گناهان و کامیابی هاشان تا به حال رشک برده ام!  اینان چه قوم فلک زده ای هستند که پیامبرشان ،منجی راه گم کرده ای است که خود نمی داند برای کدامین گناه نکرده به اینجا رسیده است.
این بار گفت:                                                بی انکه بگوید.
از روی دستم بلند شد و رفت .شانه ام  میخارید.آن را خاراندم.  نوشته ای ظاهر شد:گوسفندانی ابتیاع و همسری اختیار کن.
من نخواهم کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
در میان ما ،نه از ما*
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

اقای "جا" فرد خاصی بود.او در ان واحد میتوانست به چهار یا پنج مورد بی ارتباط به هم فکر کند و در لحظه ای بعد هیچ کدام از انها را به خاطر نداشته باشد.
اقای "جا"عاشق دختری بود که نامش را نمی دانست،نمیدانست او را کجا دیده و حتا چهرهاش را به خاطر نمی اورد، پس هر روز در خیابانی که نمیدانست کجاست به کاویدنش میرفت.  برای منحل نشدن یاد دخترک در ذهنش نیز راهی یافته بود،دختر را "ث" نامگذاری کرده بود و سعی کرده بود ان را چند باری رونویسی کند،حاصل کار یک دفتر کامل حرف "ث" بود.

امروز:چند روزی است دفتر را گم کرده،حالا دیگر نام دختر را نمی داند.

فردا:چهره پسر بچه کوچکی چند ساله که فقط به او لبخند میزد و چند دقیقه ای به همان حالت مانده بود،چهره خودش که اشک میریخت،محلی که میز و صندلی داشت و ادم ها لباس سفید داشتندو با سرعت  زیاد این ور و ان ور میرفتند  و دخترک که چهره اش معلوم نبود و در جاده ای خلوت به سوی او می امد،اخرین هجوم های ذهنش بودند که به همان سرعت امده،رفتند.

روز بعد از فردا:صبح که از خواب بلند شد،احساس کرد کمرش ناراحت است،بیشتر که توجه کرد فهمیداز تخت افتاده و چیزی فلزی زیر کمرش است.فنر دفترش بود.تا ظهر ان را خواند:ث ث ث ث

بعد از ظهر همان روز:از ترس گم شدن دوباره دفتر ،تنها کاری را که بر حسب تمرین بلد بود انجام داد،نوشتن نام دختر بر جایی که گم نشود و همچنین از بین نرود.با تحمل فشار زیاد جای ان را پیدا کرد.پشت در توالت نوشت:"ث"

فرداها:اینجا مقدس ترین جای ممکن شده بود ،هر بار به ایتجا می امد ساعتها به پشت در خیره خیره نگاه میکرد،بعد بی انکه کارش را کرده باشد برمی خواست ومی امد بیرون.اینجور مواقع احساس میکرد نمیتواند به درستی راه برود،دستش را می اورد پایین و شلوارش را که فراموش کرده بود، می کشید بالا. بعد یادش می افتاد هنوز رفع حاجت نکرده و دوباره میامد اینجا.این تسلسل تا ازدیاد فشار به حد مرگ اوری ادامه می یافت.
گاهی اوقات از خواب بیدار میشد تا برای یافتن "ث" به نا کجا ابادی برود ولی گرفتار تله توالت میشد و جستجوی او تا شب عقب می افتاد.
شب ها یکایک میگذشتند و روزها.
گاهی روزها نمیگذاشتند فرا برسد شبها ،گاهی  شبها.

روز واقعه:میان این شب و روزها ،در وصل شدن این دو به هم،در غروبی قرمز او را یافت.نمیدانست چگونه اما با عمق نگاهش چنان دخترک را میخکوب کرد که زمان و مکان برای لحظه ای انها را تنها گذاشتند.دختر با لحن ملتمسانه ای گفت:اقای "جا".دختر می شناختش.   اما او هیچ به یاد نداشت و حتا زبانی برای حرف زدن نمی یافت. اسم ساختگی را هم که تنها از یک حرف بود به یاد نمی اورد.در سفیدی مطلق فرو رفت.

روز اخر:چشم باز کرد،سفید بود همه جا ،همه چیز.بیشتر باز کرد،پرده ای دید، ان را کنار زد.دو زن سفید پوش دید ،یکیشان همو بود.حرف میزدند و شادمانه قه قهه میزدند،اما زبانشان را نمیفهمید.      گاهی "جا"یی می گفتند و بعد از ان  قاه  قاه  قاه.

*'HE WALKS AMONGST US,BUT HE IS NOT ONE OF US'    (LOST)                  


 
comment نظرات ()
 
 
شرافتمندانه ترین نوع زندگی از نوع اینجایی
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مردک همراه خواهرش در خیابانی که بسیار شبیه بازار بود یا بازاری که بسیار شبیه خیابان بود قدم میزدند،به جای شلوغ بازار که رسیدند در عملی غیر قابل پیش بینی به یکباره مردک کوبید در گوش خواهرش.  شدت ضربه به گونه ای بود که از گوش،دهان وبینی خواهرش خون فواره میزد.
جمعیت همانطور بی صدا به این کنش نگاه می کردند و لبخند میزدند.انگار که آن بازار-خیابان در ان نقطه ،محل تضارب شادی است.
خواهرش در واکنشی باور نکردنی برای حضار محترم،روسری اش را از پشت به گردن مردک انداخت و ان را طبق دستورالعمل ویجه این مواقع ،چند دقیقه ای نگه داشت تا اخرین نفس حبس شده مردک به پایان برسد.  سپس طبق عرف موجود خون رابا روسری  از سر و صورتش پاک کرد. سر که بلند کرد ،نگاه تندی به حضار کرد و در نتیجه همه را فراری داد به جز مردی کوچک که فرار نکرد.     طی روال خاصی که راوی از ان مطلع نیست،مرد کوچک و حالا دیگر زنش،با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب فرزندی سالم و سر حال شدند که او را کودک می نا میدند. 
زنش طبق تقاضای مرد کوچک،از شیر متعلق به کودک به کوچک هم میداد زیرا او به طور مصرانه ای معتقد بود ،دلیل کوچک بودنش نخوردن شیر مادرش است.  لذا کوچک وکودک با تناسبی شروع به رشدکردن، کردند.

کوچک به اندازه مرحوم مردک بزرگ شد و باز روزی سر از ان بازار- خیابان در اورد-دراوردند.  وطبق پروسه ای که در راس این ماجرا بیان شد،این بار قربانی روسری کوچک بود.

و این روند زنجیره ای تا کودک نیز ادامه یافت.  هر مردی به ان اندازه سزاوار مرگ بود:این بود نظر مادرش،قبل از نهادن روسری در گردنش.


 
comment نظرات ()
 
 
بود،نبود،بود،...
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نمیدونم هالک بود یا اون گندهه تو چهار شگفت انگیز.
گفت:تو شبیه منی.
گفتم:یعنی چه؟
گفت:خودت نگا!
...هر کدوم از انگشتام شده بود اندازه مچ دست سابقم،مچم هم شده بود اندازه کمر سابقم و..  .پدر بزرگم اون ور داشت با یه قر و فر خاصی موهاشو رنگ میکرد.
گفتم:داری چه کار میکنی؟
گفت:میخوام فوتبال بازی کنم.       سرمو که بالا اوردم وسط یه استادیوم بودم پر زن.بازیکنا همه مرد بودند، با سر تراشیده،اما قیافه هاشون مشخص نبود ،تار بودن. اون وسط فقط یه نفر رو میتونستم درست ببینم:پدر بزرگم با موهای پر کلاغی  و  خوشحال،مثل بازیگرای سیرک با نیش باز اینور و اونور میدوید. یه ادم تار اومد نزدیکمو گفت:پاشو نوبت تویه.
گفتم:چی؟
گفت:یالا پاشو ،این هیکل گنده رو تکون بده.باید بری تو زمین به جای پر کلاغی.
بابا بزرگم که اومد بیرون گفت:هی حواست باشه ،مادر بزرگت مال منه.
گفتم:ها؟
به سمت تماشاچی ها اشاره کرد،اونا یکی در میون مادر بزرگم بودن.


 
comment نظرات ()
 
 
بعدن
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
 

با دوستانش روی یک گاری دستی ،زیر راه پله ها نشسته بود و مثل همیشه سر خوش بود از بودن با انها.   اما تنها دلیل سرخوشی اش این نبود ،امروز او را هم دیده بود.
مثل همیشه فقط به همین نگاه قانع بود  و  مثل همیشه در لحظه دیدار در جهت مخالف هم حرکت میکردند  و  مثل همیشه هیچ انتظار نداشت که بیاید. این تقریبن یک امر مطلق و عادت شده بود.
اما آمد. وقتی به زیر راه پله ها رسید،دختر و دوستانش  شوخی قشنگ میکردند. برای هم شیشکی می کشیدند و غرق خنده بودند طبیعتن. دختر روی گاری دستی به چپ و راست میرفت  و  پشت به او بود  و  با او هم جهت،در جهت مخالف دوستانش.با این که محاسباتش به هم ریخته بود پسر، اما گفت.  دختر در کنار دوستانش سر خوشانه جواب داد: میشه  بعدن.
پسر رفت.هر دو اما میدانستند که، میشود بعدن.هر چند،این اتفاق برای پسر نادر بود  و  هر چند سال یکبار می ا فتاد تا بعدن. 


 
comment نظرات ()
 
 
راست گوش بزرگ
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
 

گوش راستم کمتر می شنود از گوش دیگرم، با اینحال میزبان یک صدای خاطره انگیز شد.صدا در مورد کودکی می گفت که بیش فعال بود و کمی خشن و در هشت سالگی مثل هیجده ساله ها بود و گاهی او را میزد و موهای او را میکشید،با این حال  همچنان جذاب بود و او را دوست می داشت.    اما جذابیت، در آن صدا نهفته بود.      این را گوشم هم گواه داد،چون بعد از آن  تا دو روز تن به هیچ صدایی نمی داد و هیچ نمی شنید.  من اما آرزو کردم  کاش جای ان کودک بودم.


 
comment نظرات ()
 
 
یک پرسش،یک خبر و یک ادعا
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
 

پرسش
ایا ترس امر خوشایندی است؟ایا برای من سدی در مقابل انحطاط بوده یا سدی در برابر پیشرفت؟!با ذهنی سرشار از موهومات گذران میکنم،ایا این خود نیز ترس از دانستن تعبیر نمیشود؟

خبر(میان نوشتار)
خبر قشنگی بود اگه یه روز بگن دستگاهی ساخته شده که می تونه اعماق قلب دیگران رو بخونه،خیلی صاف و شفاف.     اونوقت دلهای ادمای خوب خیلی به هم نزدیک میشه .دیگه ادما پشت احساساتشون محبوس نمی مونن.  ادمای بد راستی حتما از این دستگاه سواستفاده میکنن. خبر ایکاش این بود:
                                                      دیگه ادم بدی روی زمین نیست.

ادعا
این ادعا به مدت 365 روز قابل ویرایش خواهد بود،چون احساس می کنم دیگر برای جوانه زدن نمیتوان چشم انتظار آسمان بود و مشیت هایی از این دست. باید کمی زور زد،کمی تغییر کرد. هر چند معتقد نیستم اما نیازمند یک نقطه برای شروع ام.این نقطه میتواند امروز باشد.نقطه ای برای اغاز حرکت و تغییر. می خواهم اعتقاد را بسازم.


 
comment نظرات ()
 
 
AMATEUR EROTICISM
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

نگاه تند دختر مدرسه ای ها ،یادم انداخت که در مورد زمان پرش اصلا فکر نکرده بودم.حالا این که خوبه اونا یه مرد لختو این بالا ببینن خوب به روحیه خودشون بستست.دست کم  اونایی که اون پایینن به جز پلیس ها و چند تایی از کسبه محل و یه تعداد پسر مدرسه ای ،تقریبا همه زنن.تا حالا این همه ادم با لباس هم که بودم تما شاچی  کارام نبوده اند چه برسه به حالا که،اممم خوبه ولی. خانمای مسن تر در عین حال که ته دلشون قنج میرفت،لباشونو میگزیدن و سر تکون می دادن و تند تند برای تازه رسیده ها جریان رو تعریف می کردن،اما یه لحظه هم چشم از تنم بر نمی داشتن. برای خجالت از اونا هم که شده دستامو که تا حالا باهاشون تهدیداتمو به پایین ابلاغ میکردمو و جمعیتو چپ و راست می کردم،گذاشتم رو اونجایی که باید.با این کارم موج خنده بود که از اون پایین سر بالا می یومد.پلیس ها یه نگاه تند به مردم کردند و قبل از همه شروع کردن به فراری دادن پسر مدرسه ای ها،آخه اونا با انگشت اشاره میکردن.کسبه محل دایم بین جمعیت نگاه می کردن که مبادا ناموسشون اینجا باشه،خیالشون که راحت میشد ،به خانومای محل یه نگاه عمیق مینداختن تا ببینن کی چشاش بیشتر برق میزنه ،یحتمل به درد بعد می خورد . دستامو دوباره باز کردم تا این بار دیگه بپرم.                 نتونستم .


 
comment نظرات ()
 
 
نامه ی ساعد مساعد به مسعود سعدی و پاسخ آن
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
 

اقای مسعود سعدی:
مادرت را در یخچال یافتم.نگاهی دقیقا شبیه به نگاه تو داشت،کمی گرمتر.
به هر حال او را به خاک سپردم و از انجایی که هیچ ارثی نداشت دیگر نیازی به حضور شما نیست.ضمنا وسایل او را شامل:یخچال، تلویزیون و دو تخته فرش بابت کرایه معوقه منزل و هزینه خاکسپاری به نفع خودم ضبط کردم.                 ساعد مساعد

دوست عزیز و گرامی،جناب اقای ساعد مساعد
از اینکه یخچالی را که مادرم را در ان یافتی به جای کرایه منزلت برداشتی از تو متشکرم.
و از انجا که همیشه در یخچال سرک می کشیدی می دانستم بالاخره چیز درخوری در ان خواهی یافت.مادرم با ارزش ترین شخص زندگیم بود که ان هم به تو رسید.از اینکه دیگر هیچ چیز با ارزشی در زندگیم ندارم باز هم از تو متشکرم.    مسعود سعدی


 
comment نظرات ()
 
 
تلاشی برای تلاشی
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
 

در سیاره کوچک خود مشغول تماشای تصویر محو بیرون از روی شیشه باران زده بود.
دست برد تا شاید برف پاک کن این تصویر محو را شفاف تر کند،دستش و دسته برف پاک کن پودر شدند و به زمین ریختند...دست دیگرش را برد تا شاید درب را باز کند،آن هم پودر شد.با آرنج باقیمانده خواست شیشه را بشکند،آرنج به کف ریخت.
فهمید محکوم به باقی ماندن در این سیاره است و داشتن یک تصویر محو از ساکنین سیاره دیگر،فقط.         مردی از بیرون می گذشت ،سیاره او را دید ولی تقلای او را نه.
دیگر تقلا هم نکرد.


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : راسل عطاییان - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

جفت دستای خرسی رو گذاشت زیر آب جوش.خرسی هیچی نگفت،فهمید مامانش دروغ گفته.    دستای خودشو اینبار گذاشت.


 
comment نظرات ()