ذهن قرمز

 
AMATEUR EROTICISM
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

نگاه تند دختر مدرسه ای ها ،یادم انداخت که در مورد زمان پرش اصلا فکر نکرده بودم.حالا این که خوبه اونا یه مرد لختو این بالا ببینن خوب به روحیه خودشون بستست.دست کم  اونایی که اون پایینن به جز پلیس ها و چند تایی از کسبه محل و یه تعداد پسر مدرسه ای ،تقریبا همه زنن.تا حالا این همه ادم با لباس هم که بودم تما شاچی  کارام نبوده اند چه برسه به حالا که،اممم خوبه ولی. خانمای مسن تر در عین حال که ته دلشون قنج میرفت،لباشونو میگزیدن و سر تکون می دادن و تند تند برای تازه رسیده ها جریان رو تعریف می کردن،اما یه لحظه هم چشم از تنم بر نمی داشتن. برای خجالت از اونا هم که شده دستامو که تا حالا باهاشون تهدیداتمو به پایین ابلاغ میکردمو و جمعیتو چپ و راست می کردم،گذاشتم رو اونجایی که باید.با این کارم موج خنده بود که از اون پایین سر بالا می یومد.پلیس ها یه نگاه تند به مردم کردند و قبل از همه شروع کردن به فراری دادن پسر مدرسه ای ها،آخه اونا با انگشت اشاره میکردن.کسبه محل دایم بین جمعیت نگاه می کردن که مبادا ناموسشون اینجا باشه،خیالشون که راحت میشد ،به خانومای محل یه نگاه عمیق مینداختن تا ببینن کی چشاش بیشتر برق میزنه ،یحتمل به درد بعد می خورد . دستامو دوباره باز کردم تا این بار دیگه بپرم.                 نتونستم .


 
comment نظرات ()