ذهن قرمز

 
مرتضی
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٧
 

دوست داشت یکی از اونا داشته باشه با جلد قرمز تا عکسشو می زد توش ویه اسم خوب پیدا میکرد،شاید مرتضی.خوشش اومده بود از این اسم. اسم اون پسرک بود با چشمای ریز و موهای مشکی و مامانش با موهای زرد و چشمهای ریز دایم صدا میزد:مرتضی...
چند ساعتی بود توی خونه اونا بود و دیگه داشت حالش از تعقیب شدن با نگاه اونا به هم میخورد،اما عاشق اون شناسنامه جلد قرمز بود.میدونست باهاش میشه خیلی کارها کرد:از کلوپ فیلم اجاره کرد،زن گرفت ،رای داد،یا حتی مثل مرتضی به مدرسه رفت.
مادر مرتضی موهای زردشو برد زیر روسری ،بعد به مرتضی گفت بیا بریم. مرتضی گفت:ماما   شناسنامه    .مامانش حرکت کرد تا شناسنامه رو برداره.
عصبانی شد .احساس کرد به اون شناسنامه گیره و نمی تونه از دستش بده.شروع کرد تند و تنددور شناسنامه چرخیدن.مادر مرتضی نزدیک و نزدیک تر میشد.رفت و محکم روی شناسنامه نشست...یک ضربه محکم مگس کش روی شناسنامه پایین امد.
حالا دیگر جلد شناسنامه قرمز قرمز نبود.یک لکه آبی وسط اون ایجاد شده بود..


 
comment نظرات ()
 
 
تردید
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٧
 

زن زنگ در را به صدا در اورد.مرد مردد بود،تا پشت پنجره رفت و زن را نگریست.منتظر صدای دوباره زنگ بود .زن چند قدمی آنورتر به حاشیه خیابان رفت و با اولین ماشینی که پیش پایش ایستاد ،رفت.مرد همچنان می نگریست.


 
comment نظرات ()
 
 
مارکز و من
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳۸٧
 

مارکز تو کتاب توقیف شده اش گفته بود:ایکاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل الود بگذرد، بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به ان رو شویم تا طرف دیگرمان هم تا نود سالگی سرخ میشد...ا  اما من میگم:کاش زندکی چیزی بود مثل سنگی که به آب می اندازیم و به ته آب میرفت  تا در کنار سنگهایی قرار بگیرد که تنها یکبار فرصت حضور در روی اب را داشته اند.( آیا یک بار تجربه کافی نیست.؟)


 
comment نظرات ()
 
 
بدون عینک دودی قشنگتر نیست
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

دیشب خواب فیلم ده کیارستمی رو دیدم،نمیدونم چرا بعد اینهمه وقت،اما خواب خوبی بود حقآ. خیلی درک خوبی داره کیارستمی از محیط اطرافش،چقدر مردونه بود فضا با اون همه زن(پلان های پسر مانیا و اون زن خود فروش رو به یاد بیارید)راستی مانیا چقدر بیخود سفید بود نقشش واین تنها عیب فیلم بود وحتی گشتزنی های خیرخواهانه مآبش توی شهر(اما این قضیه جدا از بازی خوبش بود)ببخشید یه پرانتز دیگه(یه جایی خوندم مانیا اکبری همسر امیر پوریا ست اگه اشتباهه یکی بگه) از بازی فوق العاده امین فیلم غیر تعریف چیزی نمیشه گفت. چه بازی میگیره کیارستمی از بچه ها(فیلم مشقو به یاد بیارید)اگه میخاید فیلمو با ارجاعات ذهن من ببینید امشب شما هم به خواب من بیایید(اگه امشب هم کیارستمی پخش شه)                         
         پ.ن1:پرانتز زیادی داشت  
        پ.ن2:عکس رویترزو دیدید ،یه عکس بدون عینک از کیارستمی(راجع به عنوان)باز هم پرانتز


 
comment نظرات ()
 
 
last scene
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

تنها یکبار او را دیدم و در خاطرم ماند. امر بی سابقه ای بود به دو دلیل که کمابیش مرا ازار میداد ،اولی بیشتر و دومی کمتر:ضعف بینایی و ضعف حافظه.             ولی او را دیدمو تنها یکبار دیدم،چشمان نافذی داشت اما از جنس بازار نبود ، از جنس شوق بود وامید..  برای من.. دیگر نمیدانم چه... از جنس ترس بود شاید.                     از ان روز که او را دیدم  چند ماهی میگذردو من؟..                 


 
comment نظرات ()
 
 
به ن.ف
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

میخندید اما من نمیدیدم،تنها نگاه سخن میگفت،چشمان زیبایی داشت و من دلبستم  .دندان های بلندی داشت و بینی ای خمیده ولی همه اینها در برابر چشمان... او را دوباره دیدمو اینبار خیلی سرد.    نمیخندید ولی نگاه مبهوتی داشت،ان روز که به جاده رفتم با راننده تا به مقصد.      کاش باز هم او را میدیدم کاش ...                                                   


 
comment نظرات ()
 
 
اقای دندانپزشک
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

دندانپزشک بالای سرم از وجنات خود میگفت و میگفت. من بی صدا فقط گوش می کردم،تا به انتهای راه رسیدیم تامن به فکر جاده ،اتوبوس و راننده باشم و او سرشار از غرور از ذکر توانایی ها. چه قدر همه چیز شبیه به هم است! پزشک مثل راننده ومن خود را شبیه به روشنفکران میبینم       و       این توهمات ذهن بشری است


 
comment نظرات ()
 
 
دایره
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 
  • اینروزها دیگه خیلی سخت شده.شرحش اینه:  صبح امیدواری مفرط             ،      تا ظهرگشتن دنبال امید             ،            بعد از ظهر مایوس شدن  ،     شب نا امیدی مطلق     ،      ته شب (موقع خواب:نزدیک صبح)یه کم امید برای فردا صبح  و فرداصبح....          مادر بشی اما گرفتار دایره بسته نشی.

 
comment نظرات ()