ذهن قرمز

 
بعدن
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
 

با دوستانش روی یک گاری دستی ،زیر راه پله ها نشسته بود و مثل همیشه سر خوش بود از بودن با انها.   اما تنها دلیل سرخوشی اش این نبود ،امروز او را هم دیده بود.
مثل همیشه فقط به همین نگاه قانع بود  و  مثل همیشه در لحظه دیدار در جهت مخالف هم حرکت میکردند  و  مثل همیشه هیچ انتظار نداشت که بیاید. این تقریبن یک امر مطلق و عادت شده بود.
اما آمد. وقتی به زیر راه پله ها رسید،دختر و دوستانش  شوخی قشنگ میکردند. برای هم شیشکی می کشیدند و غرق خنده بودند طبیعتن. دختر روی گاری دستی به چپ و راست میرفت  و  پشت به او بود  و  با او هم جهت،در جهت مخالف دوستانش.با این که محاسباتش به هم ریخته بود پسر، اما گفت.  دختر در کنار دوستانش سر خوشانه جواب داد: میشه  بعدن.
پسر رفت.هر دو اما میدانستند که، میشود بعدن.هر چند،این اتفاق برای پسر نادر بود  و  هر چند سال یکبار می ا فتاد تا بعدن. 


 
comment نظرات ()
 
 
راست گوش بزرگ
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
 

گوش راستم کمتر می شنود از گوش دیگرم، با اینحال میزبان یک صدای خاطره انگیز شد.صدا در مورد کودکی می گفت که بیش فعال بود و کمی خشن و در هشت سالگی مثل هیجده ساله ها بود و گاهی او را میزد و موهای او را میکشید،با این حال  همچنان جذاب بود و او را دوست می داشت.    اما جذابیت، در آن صدا نهفته بود.      این را گوشم هم گواه داد،چون بعد از آن  تا دو روز تن به هیچ صدایی نمی داد و هیچ نمی شنید.  من اما آرزو کردم  کاش جای ان کودک بودم.


 
comment نظرات ()
 
 
یک پرسش،یک خبر و یک ادعا
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
 

پرسش
ایا ترس امر خوشایندی است؟ایا برای من سدی در مقابل انحطاط بوده یا سدی در برابر پیشرفت؟!با ذهنی سرشار از موهومات گذران میکنم،ایا این خود نیز ترس از دانستن تعبیر نمیشود؟

خبر(میان نوشتار)
خبر قشنگی بود اگه یه روز بگن دستگاهی ساخته شده که می تونه اعماق قلب دیگران رو بخونه،خیلی صاف و شفاف.     اونوقت دلهای ادمای خوب خیلی به هم نزدیک میشه .دیگه ادما پشت احساساتشون محبوس نمی مونن.  ادمای بد راستی حتما از این دستگاه سواستفاده میکنن. خبر ایکاش این بود:
                                                      دیگه ادم بدی روی زمین نیست.

ادعا
این ادعا به مدت 365 روز قابل ویرایش خواهد بود،چون احساس می کنم دیگر برای جوانه زدن نمیتوان چشم انتظار آسمان بود و مشیت هایی از این دست. باید کمی زور زد،کمی تغییر کرد. هر چند معتقد نیستم اما نیازمند یک نقطه برای شروع ام.این نقطه میتواند امروز باشد.نقطه ای برای اغاز حرکت و تغییر. می خواهم اعتقاد را بسازم.


 
comment نظرات ()