ذهن قرمز

 
در میان ما ،نه از ما*
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

اقای "جا" فرد خاصی بود.او در ان واحد میتوانست به چهار یا پنج مورد بی ارتباط به هم فکر کند و در لحظه ای بعد هیچ کدام از انها را به خاطر نداشته باشد.
اقای "جا"عاشق دختری بود که نامش را نمی دانست،نمیدانست او را کجا دیده و حتا چهرهاش را به خاطر نمی اورد، پس هر روز در خیابانی که نمیدانست کجاست به کاویدنش میرفت.  برای منحل نشدن یاد دخترک در ذهنش نیز راهی یافته بود،دختر را "ث" نامگذاری کرده بود و سعی کرده بود ان را چند باری رونویسی کند،حاصل کار یک دفتر کامل حرف "ث" بود.

امروز:چند روزی است دفتر را گم کرده،حالا دیگر نام دختر را نمی داند.

فردا:چهره پسر بچه کوچکی چند ساله که فقط به او لبخند میزد و چند دقیقه ای به همان حالت مانده بود،چهره خودش که اشک میریخت،محلی که میز و صندلی داشت و ادم ها لباس سفید داشتندو با سرعت  زیاد این ور و ان ور میرفتند  و دخترک که چهره اش معلوم نبود و در جاده ای خلوت به سوی او می امد،اخرین هجوم های ذهنش بودند که به همان سرعت امده،رفتند.

روز بعد از فردا:صبح که از خواب بلند شد،احساس کرد کمرش ناراحت است،بیشتر که توجه کرد فهمیداز تخت افتاده و چیزی فلزی زیر کمرش است.فنر دفترش بود.تا ظهر ان را خواند:ث ث ث ث

بعد از ظهر همان روز:از ترس گم شدن دوباره دفتر ،تنها کاری را که بر حسب تمرین بلد بود انجام داد،نوشتن نام دختر بر جایی که گم نشود و همچنین از بین نرود.با تحمل فشار زیاد جای ان را پیدا کرد.پشت در توالت نوشت:"ث"

فرداها:اینجا مقدس ترین جای ممکن شده بود ،هر بار به ایتجا می امد ساعتها به پشت در خیره خیره نگاه میکرد،بعد بی انکه کارش را کرده باشد برمی خواست ومی امد بیرون.اینجور مواقع احساس میکرد نمیتواند به درستی راه برود،دستش را می اورد پایین و شلوارش را که فراموش کرده بود، می کشید بالا. بعد یادش می افتاد هنوز رفع حاجت نکرده و دوباره میامد اینجا.این تسلسل تا ازدیاد فشار به حد مرگ اوری ادامه می یافت.
گاهی اوقات از خواب بیدار میشد تا برای یافتن "ث" به نا کجا ابادی برود ولی گرفتار تله توالت میشد و جستجوی او تا شب عقب می افتاد.
شب ها یکایک میگذشتند و روزها.
گاهی روزها نمیگذاشتند فرا برسد شبها ،گاهی  شبها.

روز واقعه:میان این شب و روزها ،در وصل شدن این دو به هم،در غروبی قرمز او را یافت.نمیدانست چگونه اما با عمق نگاهش چنان دخترک را میخکوب کرد که زمان و مکان برای لحظه ای انها را تنها گذاشتند.دختر با لحن ملتمسانه ای گفت:اقای "جا".دختر می شناختش.   اما او هیچ به یاد نداشت و حتا زبانی برای حرف زدن نمی یافت. اسم ساختگی را هم که تنها از یک حرف بود به یاد نمی اورد.در سفیدی مطلق فرو رفت.

روز اخر:چشم باز کرد،سفید بود همه جا ،همه چیز.بیشتر باز کرد،پرده ای دید، ان را کنار زد.دو زن سفید پوش دید ،یکیشان همو بود.حرف میزدند و شادمانه قه قهه میزدند،اما زبانشان را نمیفهمید.      گاهی "جا"یی می گفتند و بعد از ان  قاه  قاه  قاه.

*'HE WALKS AMONGST US,BUT HE IS NOT ONE OF US'    (LOST)                  


 
comment نظرات ()
 
 
شرافتمندانه ترین نوع زندگی از نوع اینجایی
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مردک همراه خواهرش در خیابانی که بسیار شبیه بازار بود یا بازاری که بسیار شبیه خیابان بود قدم میزدند،به جای شلوغ بازار که رسیدند در عملی غیر قابل پیش بینی به یکباره مردک کوبید در گوش خواهرش.  شدت ضربه به گونه ای بود که از گوش،دهان وبینی خواهرش خون فواره میزد.
جمعیت همانطور بی صدا به این کنش نگاه می کردند و لبخند میزدند.انگار که آن بازار-خیابان در ان نقطه ،محل تضارب شادی است.
خواهرش در واکنشی باور نکردنی برای حضار محترم،روسری اش را از پشت به گردن مردک انداخت و ان را طبق دستورالعمل ویجه این مواقع ،چند دقیقه ای نگه داشت تا اخرین نفس حبس شده مردک به پایان برسد.  سپس طبق عرف موجود خون رابا روسری  از سر و صورتش پاک کرد. سر که بلند کرد ،نگاه تندی به حضار کرد و در نتیجه همه را فراری داد به جز مردی کوچک که فرار نکرد.     طی روال خاصی که راوی از ان مطلع نیست،مرد کوچک و حالا دیگر زنش،با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب فرزندی سالم و سر حال شدند که او را کودک می نا میدند. 
زنش طبق تقاضای مرد کوچک،از شیر متعلق به کودک به کوچک هم میداد زیرا او به طور مصرانه ای معتقد بود ،دلیل کوچک بودنش نخوردن شیر مادرش است.  لذا کوچک وکودک با تناسبی شروع به رشدکردن، کردند.

کوچک به اندازه مرحوم مردک بزرگ شد و باز روزی سر از ان بازار- خیابان در اورد-دراوردند.  وطبق پروسه ای که در راس این ماجرا بیان شد،این بار قربانی روسری کوچک بود.

و این روند زنجیره ای تا کودک نیز ادامه یافت.  هر مردی به ان اندازه سزاوار مرگ بود:این بود نظر مادرش،قبل از نهادن روسری در گردنش.


 
comment نظرات ()
 
 
بود،نبود،بود،...
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نمیدونم هالک بود یا اون گندهه تو چهار شگفت انگیز.
گفت:تو شبیه منی.
گفتم:یعنی چه؟
گفت:خودت نگا!
...هر کدوم از انگشتام شده بود اندازه مچ دست سابقم،مچم هم شده بود اندازه کمر سابقم و..  .پدر بزرگم اون ور داشت با یه قر و فر خاصی موهاشو رنگ میکرد.
گفتم:داری چه کار میکنی؟
گفت:میخوام فوتبال بازی کنم.       سرمو که بالا اوردم وسط یه استادیوم بودم پر زن.بازیکنا همه مرد بودند، با سر تراشیده،اما قیافه هاشون مشخص نبود ،تار بودن. اون وسط فقط یه نفر رو میتونستم درست ببینم:پدر بزرگم با موهای پر کلاغی  و  خوشحال،مثل بازیگرای سیرک با نیش باز اینور و اونور میدوید. یه ادم تار اومد نزدیکمو گفت:پاشو نوبت تویه.
گفتم:چی؟
گفت:یالا پاشو ،این هیکل گنده رو تکون بده.باید بری تو زمین به جای پر کلاغی.
بابا بزرگم که اومد بیرون گفت:هی حواست باشه ،مادر بزرگت مال منه.
گفتم:ها؟
به سمت تماشاچی ها اشاره کرد،اونا یکی در میون مادر بزرگم بودن.


 
comment نظرات ()