ذهن قرمز

 
قایم باشک بازی در اتاق شیشه ای
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

کتاب را باز کردم.
در آسانسور من و زنم بودیم و پسر همسایه.
به کتاب باز نگاه کردم.
زنم بی توجه به حضور من به پسر همسایه نگاه میکرد.بهتر بگم با اشتیاق خاصی نگاه میکرد و اصلن متوجه نگاه من نبود.پسر همسایه محجوب تر بود،نگاهش را میدزدید.همه طرف اما آینه بود.نگاه بود.    بیرون که آمدیم گربه ای گریه میکرد،شاید.من ندیدم.مادرش غرغر کنان آمد سراغش و او را با خود برد.لنگ میزد، به گمانم ناخنش شکسته بود چون خونی ندیدم. زنم گفت :دیر شده بریم،دیدم چون پسر همسایه رفته. رفتیم.
سعی کردم بیشتر به گربه فکر کنم.
کتاب خواندم:یکی از ببرها گفت((نترس.با تو کاری نداریم.ما با بچه ها کاری نداریم.فقط همون جایی که هستی بشین ،بعد میآییم برات قصه می گیم.))    یکی از ببرها شروع به خوردن مادرم کرد.تکه ای از از بازویش را کند و جوید.((چه جور قصه ای دوست داری بشنوی؟یه قصه خوب راجع به یه خرگوش بلدم.))    گفتم ((نمیخوام قصه بشنوم.))  ببر گفت:((باشه)) و تکه ای از پدرم کند.   گفتم((پدر و مادرم بودند))  یکی از ببرها گفت((متاسفیم،واقعا متاسفیم))  گفتم((شما میتونید توی درس حساب به من کمک کنید؟))*

بهتر بود  این به من الهام میشد در چنین موقعیتی:یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه.** شایدم رفتم در خونه پسرک و دعوتش کردم بیاد پیشمون .بعد هم میرم کنار رودخونه قدم بزنم.از اونجا چراغ های خانه مان دیده میشه. با تلخی اما بدون پایان.

*:در قند هندوانه ،ریچارد براوتیگان
**:درباره الی...،اصغر فرهادی


 
comment نظرات ()