ذهن قرمز

 
اعتکراف
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
 

لطفا اینجا کلیک کنید


 
comment نظرات ()
 
 
شاید ببینمت روزی، جایی،فقط نگو که کس دیگری شده ای.
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸۸
 

از سر کوچه که می ایستادی،آن را زیر پا میدیدی .  آن سال که سیل آمد این تفاوت ارتفاع محسوس تر از همیشه شد. وقتی  چکمه های لاستیکی مان  از آب پر میشد وبرای خالی کردن آنها شلپ شولوپ کنان سر کوچه میرفتیم .  
از همان بلندی که میایستادی کوچه کوتاهی میدیدی که ده خانه  در چپ و ده تا در راست داشت.دقیقا بعد از خانه چهارم در دو طرف یک باریکه پستو مانند ،کوچه ما را دو قسمت میکرد.به آن "کوچه تنگه " میگفتیم.خانه ما دقیقن خانه پنجم بعد از باریکه بود.سمت چپ.   باریکه به صدا ها  پزواک می داد و این مرض بچه ها بود که ظهر های تابستان از زیر کولر و نگاه مادرشان فرار میکردند و برای در آوردن صداهای بیخود به باریکه می آمدند. من از این بازی محروم بودم  ،چون مادرم اولین کسی بود که از این صداها بی قرار میشد و از قیلوله ظهر بیدار.


من از سر کوچه هنوز ،به یک خانه نگاه میکنم که دیگر نیست.خانه ای سر تا پا سفید رنگ .بعد از باریکه خانه دوم بود  سمت راست با دو درخت عجیب ،اولی تمبر هندی و دومی نمیدانم.  خانه ( یار دوران کودکی من).
چشم های مورب مشکی داشت و صورت کشیده و پوست سبزه آفتاب زده .فارسی را با لهجه اصفهانی صحبت میکرد در حالی که لحظه ای آنجا زندگی نکرده بود.قدش کمی بلند تر از من بود، همیشه.مو هایش هم بلند تر بود ،همیشه ،تا کلاس اول که من شش سالم بود و او هفت ساله شده بود .  او موهایش را می بست،من باز میگذاشتم.    اواخر تابستان قبل از مدرسه  او هنوز موهایش را میبست ،من آنها را تراشیدم. وقتی موهایم را میتراشیدند ودر کیسه میگذاشتند ،نه به زشتی فکر میکردم ،نه به درد ماشین دستی آقای پیزمرد سلمانی، فقط به این فکر میکردم که هیچ وقت موهایم بلندتر از او نشده بود  و او همیشه بلندتر بودن موهایش را به رخم کشیده بود .


به مدرسه رفتیم ،به یک مدرسه. من صبحی بودم، او ظهری ،هفته بعد بر عکس.  او از دوستانش میگفت در مدرسه .من نمیگفتم. آخر هیچکس او نبود.از آن داستانها فقط یک چیز به یادم مانده،چشمانش تیک عجیبی داشت که وقتی نگاه می کردی ،خسته نمی شدی اما اعصابت  خرد میشد. پلک هایش را محکم به هم میکوبید.
به کلاس پنجم رفتیم.من  ده ساله ،او یازده ساله. یک روز آمد گفت:می خواهیم برویم، از این شهر.       من اخم کردم ،گذاشتم برود و برای اولین بار  نه از درد،نه از ترس، که از فراق گریستم.


چند ماه بعد به یکباره قد کشیدم. اما دیگر او نبود که شانه به شانه اش بایستم و قدم را به رخش بکشم. پس او همیشه قد بلند تر ماند ،حداقل در ذهنم.
کم کم محو میشود دارد از ذهنم  صورتش ،و از آن بدتر صدایش.
اما او تنها واقعیت زندگیم است که به دنیای خیال راه داده ام.


 
comment نظرات ()