ذهن قرمز

 
بازگشت
نویسنده : راسل جاسمپور - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳٩۳
 
درخت عریان بود،سرشار از شهوت ، تن خود را رها از هر دغدغه ای به فواره ی نور عرضه کرده بود و هیچ انگاره و باکی نداشت که خدا در آن حوالی بود . فواره ی نور چونان هیز و تیز مینگریستش که درخت سرشار از شور شده بود ، سرشار از نور خودنمایی میکرد . باد در آن نزدیکی ها قوادی میکرد و گهگاهی برای بازاریابی به گیسوان بلند و رهای درخت عریان مینواخت و خود را نیز از درخت سیراب میکرد . کمی آنطرف تر هیاهویی برپا بود ، هیاهویی که بانی اش سکوت بود . فواره ی نور لحظه ای عاشق شد ، باد قواد بیم داشت از عاشق شدن خریداران درخت ، به دمی محکم نواخت به هر چه بود و نبود در آن مکان ، در این هنگام محفل سکوت شکست ، درخت به خود لرزید ، و از سرمای شلاق زن باد گیسوان را به تن محکم کرد ، فواره ی نور هنوز عاشق بود ، باد با فواره ی نور چه میتوانست بکند !!؟
 
comment نظرات ()