ذهن قرمز

 
مرتضی
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٧
 

دوست داشت یکی از اونا داشته باشه با جلد قرمز تا عکسشو می زد توش ویه اسم خوب پیدا میکرد،شاید مرتضی.خوشش اومده بود از این اسم. اسم اون پسرک بود با چشمای ریز و موهای مشکی و مامانش با موهای زرد و چشمهای ریز دایم صدا میزد:مرتضی...
چند ساعتی بود توی خونه اونا بود و دیگه داشت حالش از تعقیب شدن با نگاه اونا به هم میخورد،اما عاشق اون شناسنامه جلد قرمز بود.میدونست باهاش میشه خیلی کارها کرد:از کلوپ فیلم اجاره کرد،زن گرفت ،رای داد،یا حتی مثل مرتضی به مدرسه رفت.
مادر مرتضی موهای زردشو برد زیر روسری ،بعد به مرتضی گفت بیا بریم. مرتضی گفت:ماما   شناسنامه    .مامانش حرکت کرد تا شناسنامه رو برداره.
عصبانی شد .احساس کرد به اون شناسنامه گیره و نمی تونه از دستش بده.شروع کرد تند و تنددور شناسنامه چرخیدن.مادر مرتضی نزدیک و نزدیک تر میشد.رفت و محکم روی شناسنامه نشست...یک ضربه محکم مگس کش روی شناسنامه پایین امد.
حالا دیگر جلد شناسنامه قرمز قرمز نبود.یک لکه آبی وسط اون ایجاد شده بود..


 
comment نظرات ()