ذهن قرمز

 
بعدن
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
 

با دوستانش روی یک گاری دستی ،زیر راه پله ها نشسته بود و مثل همیشه سر خوش بود از بودن با انها.   اما تنها دلیل سرخوشی اش این نبود ،امروز او را هم دیده بود.
مثل همیشه فقط به همین نگاه قانع بود  و  مثل همیشه در لحظه دیدار در جهت مخالف هم حرکت میکردند  و  مثل همیشه هیچ انتظار نداشت که بیاید. این تقریبن یک امر مطلق و عادت شده بود.
اما آمد. وقتی به زیر راه پله ها رسید،دختر و دوستانش  شوخی قشنگ میکردند. برای هم شیشکی می کشیدند و غرق خنده بودند طبیعتن. دختر روی گاری دستی به چپ و راست میرفت  و  پشت به او بود  و  با او هم جهت،در جهت مخالف دوستانش.با این که محاسباتش به هم ریخته بود پسر، اما گفت.  دختر در کنار دوستانش سر خوشانه جواب داد: میشه  بعدن.
پسر رفت.هر دو اما میدانستند که، میشود بعدن.هر چند،این اتفاق برای پسر نادر بود  و  هر چند سال یکبار می ا فتاد تا بعدن. 


 
comment نظرات ()