ذهن قرمز

 
بود،نبود،بود،...
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نمیدونم هالک بود یا اون گندهه تو چهار شگفت انگیز.
گفت:تو شبیه منی.
گفتم:یعنی چه؟
گفت:خودت نگا!
...هر کدوم از انگشتام شده بود اندازه مچ دست سابقم،مچم هم شده بود اندازه کمر سابقم و..  .پدر بزرگم اون ور داشت با یه قر و فر خاصی موهاشو رنگ میکرد.
گفتم:داری چه کار میکنی؟
گفت:میخوام فوتبال بازی کنم.       سرمو که بالا اوردم وسط یه استادیوم بودم پر زن.بازیکنا همه مرد بودند، با سر تراشیده،اما قیافه هاشون مشخص نبود ،تار بودن. اون وسط فقط یه نفر رو میتونستم درست ببینم:پدر بزرگم با موهای پر کلاغی  و  خوشحال،مثل بازیگرای سیرک با نیش باز اینور و اونور میدوید. یه ادم تار اومد نزدیکمو گفت:پاشو نوبت تویه.
گفتم:چی؟
گفت:یالا پاشو ،این هیکل گنده رو تکون بده.باید بری تو زمین به جای پر کلاغی.
بابا بزرگم که اومد بیرون گفت:هی حواست باشه ،مادر بزرگت مال منه.
گفتم:ها؟
به سمت تماشاچی ها اشاره کرد،اونا یکی در میون مادر بزرگم بودن.


 
comment نظرات ()