ذهن قرمز

 
شرافتمندانه ترین نوع زندگی از نوع اینجایی
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مردک همراه خواهرش در خیابانی که بسیار شبیه بازار بود یا بازاری که بسیار شبیه خیابان بود قدم میزدند،به جای شلوغ بازار که رسیدند در عملی غیر قابل پیش بینی به یکباره مردک کوبید در گوش خواهرش.  شدت ضربه به گونه ای بود که از گوش،دهان وبینی خواهرش خون فواره میزد.
جمعیت همانطور بی صدا به این کنش نگاه می کردند و لبخند میزدند.انگار که آن بازار-خیابان در ان نقطه ،محل تضارب شادی است.
خواهرش در واکنشی باور نکردنی برای حضار محترم،روسری اش را از پشت به گردن مردک انداخت و ان را طبق دستورالعمل ویجه این مواقع ،چند دقیقه ای نگه داشت تا اخرین نفس حبس شده مردک به پایان برسد.  سپس طبق عرف موجود خون رابا روسری  از سر و صورتش پاک کرد. سر که بلند کرد ،نگاه تندی به حضار کرد و در نتیجه همه را فراری داد به جز مردی کوچک که فرار نکرد.     طی روال خاصی که راوی از ان مطلع نیست،مرد کوچک و حالا دیگر زنش،با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب فرزندی سالم و سر حال شدند که او را کودک می نا میدند. 
زنش طبق تقاضای مرد کوچک،از شیر متعلق به کودک به کوچک هم میداد زیرا او به طور مصرانه ای معتقد بود ،دلیل کوچک بودنش نخوردن شیر مادرش است.  لذا کوچک وکودک با تناسبی شروع به رشدکردن، کردند.

کوچک به اندازه مرحوم مردک بزرگ شد و باز روزی سر از ان بازار- خیابان در اورد-دراوردند.  وطبق پروسه ای که در راس این ماجرا بیان شد،این بار قربانی روسری کوچک بود.

و این روند زنجیره ای تا کودک نیز ادامه یافت.  هر مردی به ان اندازه سزاوار مرگ بود:این بود نظر مادرش،قبل از نهادن روسری در گردنش.


 
comment نظرات ()