ذهن قرمز

 
IN BIBLES
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
 

به یکباره امد و در رختخوابم نشست .درست روی دستم.صدایم که به هوا رفت ،شانه ام را محکم گرفت .ان را محکم نگه داشت تا آرام گرفتم.دیدم خودش است.
نگاهش کردم،طاقت نیاوردم.  رویم را برگرداندم و بی انکه نگاهش کنم گفتم:این کار من نیست.     چند لحظه ای سکوت بود.
باز گفتم:این آنچه نبود که من میخواستم.
ادامه دادم:من حتا طاقت چند روز ماندن را هم نداشتم،انگاه تو قومی را به من محول میکنی؟! آنهم آنان که آنقدر کجرو اند که عمری برای بازگرداندن انها کم است.
انگاه گفت بی انکه بگوید ومن شنیدم.
باز هم قانع نشدم،گفتم:من چه دارم که عرضه کنم ؟من به گناهان و کامیابی هاشان تا به حال رشک برده ام!  اینان چه قوم فلک زده ای هستند که پیامبرشان ،منجی راه گم کرده ای است که خود نمی داند برای کدامین گناه نکرده به اینجا رسیده است.
این بار گفت:                                                بی انکه بگوید.
از روی دستم بلند شد و رفت .شانه ام  میخارید.آن را خاراندم.  نوشته ای ظاهر شد:گوسفندانی ابتیاع و همسری اختیار کن.
من نخواهم کرد.


 
comment نظرات ()