ذهن قرمز

 
در باب اسلام،صاحبانش ،سرنوشت و خرده مطالبی از این دست
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳۸۸
 

پدرم برایم به جا گذاشت،چه میراث گرانبهایی:مسلمان بودن.
اما نشانه ای از آن نگفت،نگفت  که چگونه آن را حفظ کنم،گویا پدرش هم به او نگفته بود .   پدرم اما یک نصیحت همیشگی داشت: مرد فرصت ها باش اما فرصت طلب، نه ،
آدمی به تک موقعیت هایی زنده است،اما بدان سرنوشت چیز دیگریست،آدمی.

تقریبن تا همین الان هم معتقدم که او خود هم نمی دانست چه میگوید،آنانکه هنوز میبینندش میگویند همانطور نصیحت میکند:درست مثال فالگیرها ،بالاخره یک روز به حرفش میرسی و میگویی آآآآآه گفته بود.
اما سرنوشت من امروز،آنکه گفته بود هیچ راه گریزی ندارد .آری سرنوشت طوری رقم خورده که امروز برای میراث پدرم از من سند می خواهند.دلیل می خواهند.میخواهند ببینند چه نشانی از اسلام دارم.گاهی میخواهند ختنه گاهت را ببینند،بعد که دیدند نشان دیگری میخواهند،انگار راضیشان نکرده.اما پدرم نگفت چه نشانی دارد ،تنها گفت :آدمی.
آنها هم نشانه هایی از آدمی دارند ،شاید کارشان ایجاب می کند میراث پدریت را از تو بگیرند و با بر چسب خودشان تو را بشناسند.
به هر حال پدر، فرصت هایی هست ،اما سرنوشت چیز دیگریست.


 
comment نظرات ()