ذهن قرمز

 
از سرزمین هیچ
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

کف کفش های آل استار چینی  روی سنگفرش های کج و معوج پیاده رو دقیقا مثل راه رفتن با پاهای برهنه روی همان سنگفرش ها بود. نفر جلوییم  اما کف کفش های مشکی اش ، قرمز بود .آنقدر کفش هایش بزرگ بود و کف قرمز آن مضاعف ترش میکرد و  آنقدر خودش با اقتدار راه میرفت که به نظر نمی آمد اصلا سنگفرش کج و معوج  زیر پاهایش را حس میکرد.                       
گوشه های پایین شلوارش با هر گام بلند ش به چپ و راست میرفتند ،از همه چیز جالبتر لبه عقب کتش بود که انگار میکردی تازه از رهبری ارکستر باز گشته بود.تازه از این هم  جالبتر  توجه مردم به او بود  ، هر که میدیدش یا لبخندی به او میزد یا زیر لب بهش سلام میداد.دختران جوانتر  پر رو تر بودند و توی صورتش زل میزدند انگار که جایی دیده اندش اما نمی شناسند  بعد گوشه چشمی       میدادند و میرفتند،پیرترها  زود میشناختندش.
                 من همچنان پشت سرش بودم ،کنجکاوی باعث شد سرعتم را زیاد کنم تا ببینم این قامت بلند از آن چه کسی است.   وقتی به او رسیدم آنقدر بهش نزدیک بودم که نتوانستم گردنم را بچرخانم ناگزیر گوش چشمی نگاهش کردم ،آنچه در نظر اول دیدم سپید مویی بود با پازلفی های خیلی بلند.به سرعت  از او گذشتم و آنقدر موج قوی ای داشت که نتوانستم برگردم و به او نگاه کنم. میخواستم فاصله ام را با او زیاد کنم و  بعد برگردم و ببینم کیست او. اما او قدم به قدم پشت سرم  میآمد ،نفس محکم و گرمش را  بالای  سرم حس میکردم.                  از آن پشت گفت:می آیی برویم چلو کباب بخوریم. مطمًن شدم ایرانی است .               
قبل از آنکه برگردم  مطمًن بودم که هیچ ایرانی ای اینجا نداریم که این همه آدم بشناسندش.مطمٌن شدم ایرانی نیست.                                                                                                                                                                                 برگشتم ،چهره اش آشنا بود اما یقین داشتم  ندیده امش. رفتیم به تنها رستوران ایرانی که بلد بودم .پیاز خواست قبل از غذا و آنرا با مشت شکست.   خواستم بدانم که چه کسی است .وقتی که گفت چه کسی است فهمیدم که هیچ کس جز من از دیدنش تعجب نکرده است .پوستش به   نسبت  عکس هایی که از او مانده بود روشنتر و موهایش خیلی بلند تر و صافتر بود. گفت آن پسره دی کاپریو هم هم وقتی موهایش بلند وصاف بود بهتر نبود  ؟،دیدم اینطور دوست دارم با سرم تایید کردم.           
وقتی غذا تمام شد و از سر میز بلند شدیم  دستم را کشید طرفش و رویم را بوسید ،هیچ کس در رستوران ایرانی از اینکار تعجب نمی کرد اما او ایرانی نبود،دهانش با آن همه  پیاز که خورده بود اصلا بو نمیداد.   گفتم شما  گِی  هستید؟  خندید وگفت :روح ها نمی توانند..او آبراهام  لینکلن بود.


 
comment نظرات ()