ذهن قرمز

 
سمک مکار
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

ما اینجا، همه  صیادیم  .این ما، این همه ،خیلی زیاد نیست  .
ما اینجا شب ها به باده گساری میرویم. صیادان می را در هوا میچرخانند و به عکس قدیسین روی دیوار نگاه میکنند قبل از هر جرعه.
اینجا صیادی کار پر شقاوتی است .این شقی بودن  را همه اهالی ما دارند تقریبا. ماهیان ما نیز از صید شدن حظ میبرند. آنان را مادرانشان قبل از صید شدن نوید داده به چنین روزی. هنگامی که از آب بیرون میکشندشان  همگی لبخند به لب دارند و در هوا شادمانه میرقصند و به قدیسین آسمان نگاه میکنند.   پدرم را از این دیار طرد کردند ،نه صیادان که صیدها.او عاشقانه ماهی ها را دوست میداشت ،آنها را از آب بیرون میکشید  و آن هنگام که لبخند میزدند و شروع به رقصیدن در آسمان میکردند  و به قدیس شان نگاه،آنان را دوباره به آب میداد.  آنان صید بودند و رأفت نمیخواستند. مردی میخواستند شقی ،تا بدانجا که مادرشان گفته بود ببرد،به آسمان.
من به ورطه صیادان دچار نشده ام .من صید صید خود شده ام.حال برای ماهی ها مینوازم ،شاید آنها را در آب برقصانم .اما آنها این را نمی خواهند،آنها در آب نمی رقصند قبل از آنکه بدانند کسی که مینوازد  آنان را در  هوا هم خواهد رقصانید.

 


 
comment نظرات ()