ذهن قرمز

 
بهامه
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 

سلام  .ل.. عزیز                                                                                                                                   
داشتم فراموشت میکردم،اما دیدم تنها تویی که امروز میتوانم برایت  بنویسم،شاید هم در فراموش کردنت  اشتباه کرده باشم،آخر تو خودت گفتی که من اصول هیچ چیز را درست یاد نگرفته ام  ،این فراموش  کردن هم  لابد اصلی دارد که من بلد نیستم.اما آنچه تصور من بود این بود که داشتم فراموشت میکردم.حال بگذریم ،میتوانستم از هزار و یک چیز برایت بنویسم اما آنچه مرا به نوشتن وا میدارد  در این لحظه،آن است که تو الان هیچ نسبتی با من نداری یعنی این سبب نامه نوشتنم به توست.  آخر میدانی ،این روزها همه اطرافیانم با من نسبت دار شده اند،من نمیدانم چرا همه سعی میکنند نسبتی بدست آورند.                                            
اول از سر خودخواهی فکر میکردم همه به دنبال  من اند برای نسبت یافتن اما اینطور ها هم نیست. عمه،خاله ،دوست و دوست دوست من هم کسانی را دارند که برای آنها عمه،خاله ،دوست و دوست دوست باشند. پس تو را که  حالا دیگر هیچ نسبتی با من نداری را برای سوالم یافتم.  راستش این است که به چشمانم شک کرده ام. نه  از آن ظن ها که دوست داری آخر به ندانستن متصل شود،نه،از آن شک هایی است که دوستش دارم.  دوست دارم شکم به یقین  تبدیل شود،اصلا  این را برای تو نوشتم  تا توکه نه نسبتی داری و نه همجنس منی-خودت گفته بودی  یادت هست-و در نتیجه نمیتوانی از چشمانی به مانند من برخوردار باشی،  برایم بگویی.                                                                                                                                            
 گفتم که  ،می توانستم از تو بپرسم  آیا کسی را بعد از من دوست داشته ای  یا نه؟    این خود میتوانست یک نامه یک صفحه ای حاشیه دار قشنگ شود تا برایت بفرستم  تا متوجه کرامات من در توجه به خودت ،حتی با توجه به علاقه مفرطم به تو بعد از رفتنت  شوی  اما خودم را هرگز دربست درگیر تعارفات نمیکنم  فقط برای اینکه نامه ای قشنگ  و متعارف نوشته باشم.درست است که الان نسبتی نداری ، اما زمانی نسبت داشته ای با من پس مرا  اینطور بشناس خواهش میکنم.                                          
آنچه میخواهم بگویم این است ،اشیا و اشخاص در نظرم شفاف تر و زیبا تر شده اند ،میدانی لحظاتی که شخصی از روبرویم می آید،درست در مقابل ام،انگار که دارم از یک لحظه ماورایی ،از یک نمای  اورهد  به او نگاه میکنم،بعد کم کم  و کم کم نزدیک  میشویم و در لحظه ای که به هم میرسیم  چشمانم ،گردنم را وادار میکند تا  نود  درجه بچرخد دقیقا در لحظه صفر،بعد تا جایی که گردنم مجال دهد  پس از گذشتن از کنارش ادامه میدهم،و این لحظه پایانی ،همان جا یی که گردن به چشم مجال نمی دهد نمیدانی که چقدر زیباست،نمیدانی که چقدر خدا را دوست دارم  برای اینکه نگذاشت این نما ی   زیبا  با چرخش بیشتر گردن  لوث  شود.  و بازگشت به حالت عادی به صورت کاملا  آهسته ،لطف من تصور کن فقط.
حتما میگویی این اواخر فیلم زیاد دیده ای .این اواخر هر آن چه فیلم دیده بودم از نظرم افتاده است،آنقدر که این نما ها که میگویم توصیف ناپذیر اند  که در هیچ فیلمی نخواهی توانست دید. حال اگر در ماشین نشسته باشم  و این لحظه پیش بیاید،نمیدانم چرا همیشه قبل از شروع صحنه بهترین موسیقی را برای  پخش انتخاب کرده ام،آنچنان دقیق که  فقط در توصیف آن صحنه میگنجد.
از لحظات باران زده پشت شیشه هیچ نمی توانم  گفت  آخر ناگفتنی است.  به  چشمانم شک کرده ام ،کتابی  گیر آورده ام به نام (بررسی ساختار بینایی حشرات) آن را خواندم :فقط برای مقایسه.بعضی شان آنطور که در کتاب آمده ،ساختار بینایی پانورامیک  دارند.اصلا میتوانی تصور کنی آن حشره تو را چطور نگاه میکند ،تصور کن چشمانت در یک نمای پانورامیک چقدر زیبا خواهند شد.راستش کمی به آنها  حسودی ام شد ،فکر کنم فقط آنها بتوانند درکم کنند   .اگر نامه ای به آنها مینوشتم شاید در پاسخ مینوشتند :زکی ،چیه مگه ؟ ندید بدید...!  اما تو را نمیدانم .
حتا  آن دختر بیچاره مرحوم -میدانی که را میگویم ،شاید این نامه بدست نامحرمان بیفتد پس نامش را نمیآورم-وقتی  در اتاق  تنها مانده بود،فقط وفقط به این دلیل که نمی توانستم در چشمان آدم های زنده آنطور خیره شوم ،رفتم و در چشمانش خیره شدم ،اما آنچه در خیره شدن به چشمان خودم یافته بودم  در چشمانش نیافتم.دیگر نمیدانم چه بگویم.
راستی، بعد از من کس دیگری وارد زندگیت کرده ای؟
منتظر جواب نامه ات میمانم.
                                                          دوستدار سابقت(عنوان دیگری نیافتم)

ب.ت:در را بطه به حسادتم به آن حشره ،راستش زیاد نمیتوان به او حسادت کرد،حال که چشمانم اینگونه شده اند ،دوست دارم هر چه زودتر ببینمت  تا  خود را بیش از این در مقابل یک حشره ذلیل نبینم.                                                                                                                               

 

 


 
comment نظرات ()