ذهن قرمز

 
دندان های شیطان را بکش
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
 

از توالت بوی نامطبوعی بلند شده است.  همسایه هامان همگی  چاقند ،به آنها شک دارم برای بوی دستشویی.
مادر بزرگ جلوی در توالت طناب  بازی میکند،از وقتی که پدربزرگم دیگر فوتبال بازی نمیکند.  سینه های پلاسیده اش بالا و پایین میرود،لاغر است چیز دیگری برای بالا و پایین رفتن ندارد.  از وقتی که پدربزرگ رفت لاغرتر شده است.
احساس میکنم از بیرون رفتن میترسد،همسایه هامان  آنقدر چاقند که میترسد از دیدنشان ،اما بویشان را چه کنیم؟
پسرم مثل فرفره دور مادر بزرگ من میچرخد،میترسم طناب به صورتش بخورد میکشمش طرفم ،بوی  نا مطبوع بیشتر میشود، به پسرم شک میکنم.
پسرم به من اعتنایی نمی کند از وقتی که مادرش رفته،به مادربزرگ هم اعتنایی نمیکرد تا وقتی که پدربزرگ رفت.
مادربزرگ اوایل از خانه بیرون میرفت،اوایل آنکه پدربزرگ دیگر فوتبال بازی نمیکرد. 
میرفت به تماشای فوتبال دوستان پدربزرگ.  مادربزرگ خوشگل بود،بازی دوستان پدربزرگ به هم میخورد بعد از آمدن او.
مادربزرگ طناب ِبازی را از پسرم گرفت یک روز  و  بعد از آن دیگر از خانه بیرون نرفت،من مشکوکم به همسایه ها و دوستان پدربزرگ.
همدم پسرم شد که چند سالی است حرف نزده است،با هم طناب بازی میکنند،من به مادرش مشکوک بودم.


 
comment نظرات ()