ذهن قرمز

 
قصه لاک پشتی که لاکش را گم کرد
نویسنده : راسل عطایی - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٩
 

شاید به خیال خام خود فکر کنید که بزرگترین دشمن یک  لاک پشت ،خرگوش است. همان داستان معروف لاک پشت وخرگوش و جلو  و عقب و بالا و پایین  افتادگی آنها از یگدیگر،اما اگر اینگونه فکر میکنید باید بگویم تا حدودی در اشتباهید.    قصه من از آنجا شروع شد که روزی در حال استحمام در  کنار رودخانه بودم، باید این را  متذکر شوم که من از نوع خاصی از  لاک پشت ها هستم  که به زیبایی  خود بسیار بها میدهند،نوع مترقی  و لیبرالی که از اصل  ژاپنی   وابی-سابی(زیبایی شناسی نقصان) تبعیت میکنند،میدانید که منظورم چیست،به هر حال زیبا ترین  و بی نقص ترین  حیوانات روی آب  و خاک نیستیم-این است  که در یکی از نظیف ترین لحظات زندگیم،کثیف ترین حادثه ممکن برایم  اتفاق افتاد.
عجله نکنید خواهید فهمید به زودی که چگونه شد تا قلم  به دست بگیرم  و با شما حدیث نفس گویم،ما لاکپشت ها اهل عجله نیستیم با اینحال تندروی و عدم مشی  اعتدال در ما نیز رسوخ پیدا کرده اما نمیخواهم که شما فکر کنید من از دسته معتدلین نیستم پس لطفا اینطور فکر نکنید  و عجله نفرمایید ،بله ، هماطور که گفتم در حال استحمام بودم، اگر یادتان  مانده باشد گفتم که ما از نوع خاصی از لاکپشت ها هستیم،؛اما نوع عوام زده  و دون مایه  نیز  در همه اقشار یافت میشود،  هنگامی که از آب بیرون میآمدم ،یکی از این هم نوعان را دیدم که از چشمانش برمیآمد تمام مدت استحمامم همانجا بوده و در حال تماشای من موی تن راست میکرده است. بلا فاصله لاکم را به بغل زدم  و راهم را کج کردم تا هر چه سریع تر از او دور شوم، اما او به سرعت دنبالم میآمد و با لهجه غلیظی که مخصوص این نوع از لاکپشت ها است میخواست دلبری کند به خیال نامانوسش.    وقتی  دید  روی خوش از من نخواهد دید به سرعت به طرفم آمد و لاکم را که هنوز فرصت نکرده بودم به تن کنم  به سرعت قاپ زد و آن را در آب خروشان وسط رودخانه پرتاب کرد  و به من حمله ور شد  و شد  آنچه نباید میشد،آخر من  هنوز  باکره  بودم.

حال با امروز  سی وسه   روز است که در خانه حبس شده ام،دقیقا به  مدت سرخوردگی  و سربلندی  سید حسن نصرا...  ،اما برای من  هیچ فرجی حاصل نشده است...این مشکل  در خواصی چون ما لاینحل است،آبروی خانوادگی مان با لیبرال بودنمان در تضاد است....پدرم ،برادرم را برایم در نظر داشت،اما حالا وضع  عوض شده است، حتا در نوبت اهدا ِ لاک از طرف خانواده عزیزان مرگ مغزی * قرار گرفته ام ،با اینحال فکر نمیکنم  دیگر بتوانم  سر  بلند کنم.

چندین نفر از لاک پشهای تندرو بر دیوار خانه مان شعار نوشته اند فقط به این دلیل که سعی کرده ام چندین بار از خانه خارج شوم،آنها معتقدند که اخلاق در جامعه ما به آسانی حاصل نشده که حالا من با خروج ام از خانه باعث گسست آن شوم..حتا این تندروان  میخاستند محاکمه ام کنند که با سرسختی و فشار پدرم انجام نشد.
تلاش ها برای یافتن آن ملعون متجاوز بی حاصل بوده است و لاک من را در پایین دست رودخانه نیافته اند.
حال حتما تصدیق میفرماییدکه خرگوش ها در بدترین حالت تنها یک رقیب هستند  نه دشمن ، دشمن واقعی در آغاز و انتهاخودمان هستیم، حال آن حیوان متجاوز  یا سنن متحجر و متعصب.


پانویس:  

عزیزان مرگ مغزی *:تنها راه نجات باقی مانده برای من،در اساطیر  و شجره نامه های ما از آنها  به عنوان قهرمانان  راه های آسفالته و ماراتن  و رقیبان شکست ناپذیر خرگوش ها یاد شده است،اکثر آنان مغز خود را در جاده ها و در زیر چرخ های وسایل عبوری  از دست داده اند  و میدهند هنوز.


 
comment نظرات ()