در باب اسلام،صاحبانش ،سرنوشت و خرده مطالبی از این دست

پدرم برایم به جا گذاشت،چه میراث گرانبهایی:مسلمان بودن.
اما نشانه ای از آن نگفت،نگفت  که چگونه آن را حفظ کنم،گویا پدرش هم به او نگفته بود .   پدرم اما یک نصیحت همیشگی داشت: مرد فرصت ها باش اما فرصت طلب، نه ،
آدمی به تک موقعیت هایی زنده است،اما بدان سرنوشت چیز دیگریست،آدمی.

تقریبن تا همین الان هم معتقدم که او خود هم نمی دانست چه میگوید،آنانکه هنوز میبینندش میگویند همانطور نصیحت میکند:درست مثال فالگیرها ،بالاخره یک روز به حرفش میرسی و میگویی آآآآآه گفته بود.
اما سرنوشت من امروز،آنکه گفته بود هیچ راه گریزی ندارد .آری سرنوشت طوری رقم خورده که امروز برای میراث پدرم از من سند می خواهند.دلیل می خواهند.میخواهند ببینند چه نشانی از اسلام دارم.گاهی میخواهند ختنه گاهت را ببینند،بعد که دیدند نشان دیگری میخواهند،انگار راضیشان نکرده.اما پدرم نگفت چه نشانی دارد ،تنها گفت :آدمی.
آنها هم نشانه هایی از آدمی دارند ،شاید کارشان ایجاب می کند میراث پدریت را از تو بگیرند و با بر چسب خودشان تو را بشناسند.
به هر حال پدر، فرصت هایی هست ،اما سرنوشت چیز دیگریست.

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

اومدم! پدر من نیز نصایحی داشت که همیشه برایم تکراری و بی استفاده مینمود.اما هر روز که بزرگتر میشوم بیشتر به صدق گفته هایش پی میبرم و دارم کمکم شبیه پدرم میشوم!

نیایش

خواب ما در زمستان تعبیر بیداری ست . دعوتید به ...

الهام

از شعری که برام گذاشتید، ممنون! از همه کامنت ها از نظر شعر اگر باشد، کمی با حال تر پس برای شادی من در بلاگ شعر بگذارید جای هر خبر

حامد ابراهیم پور

سلام قرمز جان. شعرت خوب بود که! استعداد داری.دلم ولی عجیب برای داستان های پست مدرنت تنگ شده. شاد باشی...

شادی

راست میگه جناب شاعرباشی حامد خان.دلمون واسه داستانهات تنگ شده.کلا ما همه با هم موافقیم هم نظریم و صد البته هم رای!

نهانخانه

آسمان دلم ابری بود و کوزه دلم خالی... دعا کردم که ببارد و لب تشنه سیراب شود... اما از آسمان دلم تگرگ بارید و کوزه شکست... باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني دیدم قدری گرفته ام انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود من هم رفتم

ریحان

آره...سرنوشت یاد یه دیالوگ از فیلم خانه ای روی آب افتادم اونجایی که ه.تهرانی میگه اگر می دونستم کی سرنوشت منو می بافه(بافته) بهش می گفتم که واسه منو کلآ بشکافه... قبولت دارم رفیق

شادی

من چقدر واسه این پست نظرات متفاوتی نوشتم !

مسافر

سلامی دوباره مننمیدونم چرا دوست دارم همیشه کامنت بی ربط بزارم، نه دوست ندارم اتوماتیکوار این جوری میشه. زیاد مهم نیست البته! دوست دارم حرف دلم رو که با خوندن اون پست به یادم میاد رو بنویسم. حالا اما ساکت میشم. چون میخوام در مورد اسلام بنویسم. و همون جور که قبلترها گفتم البته اگه با این اسم ثبت کرده باشم ( من اسم زیاد دارم با روش نگارش متفاوت ) خودم اسلام رو به تمسخر میگیرم اما تهدلم اون رو دوست دارم تو سکوت دلم عاشق اونم. ساکت شدم.