مارکز و من

مارکز تو کتاب توقیف شده اش گفته بود:ایکاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل الود بگذرد، بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به ان رو شویم تا طرف دیگرمان هم تا نود سالگی سرخ میشد...ا  اما من میگم:کاش زندکی چیزی بود مثل سنگی که به آب می اندازیم و به ته آب میرفت  تا در کنار سنگهایی قرار بگیرد که تنها یکبار فرصت حضور در روی اب را داشته اند.( آیا یک بار تجربه کافی نیست.؟)

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنمکده

ماهي بي فلس را رها كرد و مرا كه تا فلس فلسفه پيش رفته بودم درون ماهيتابه فيلسوف كرد [گل]

she

[گل][گل][گل][گل][گل] مرسی که سر زدی دوست عزیز

مانیا

مرسی که به من سر زدی و در مورد مالزی و عدم انگلیش دونستنشون بهم روحیه دادی. ولی چیزی که هست و ما باید انگلیش خوب بلد باشیم: 1. دانشگاه بین المللی هست و زبان تدریس هم انگلیس. 2. برا راه انداختن کارامون توی کشورشون، باید از زبان انگلیسی استفاده کنیم که خب اکثر مردمش حداقل 30 -40 درصد در مورد انگلیسی، خودشون رو میتونن ساپورت کنن، گر چه لهجه هاشون افتضاااااحه...

ریحان

خیلی بزرگه این اندیشه که تنها یک بار به دنیا میای...دیشب خیام می خوندم خیلی خوش گذشت[چشمک]ممنون از لطفت که بلاگم رو خوندی دوستم.

مجید

سلام بهت تبریک میگم خوب می نویسی و خوش سلیقه ای . لااقل مثل من بی سرو ته نمی نویسی[نیشخند]

دن کیشوت

سلام [عینک]از آشناییت خوشوقتم[لبخند]راستی کدوم کتاب توقیف شده ماکز رو می گی[تعجب]منظورت همون دلبرکان .... ه [سوال]امید.ارم بیشتر ببینمت[چشمک]

سارا

اینجا چقدر دوست داشتنیه[لبخند] البته اینم بگم که من با مارکز موافقم

سولماز

ما که خام بدیم پخته نشده سوختیم نمیدونم این آقا چی میخواد از زندگی! البته شاید سرخ شدن حکایت دیگه ای باشه!

سولماز

ما که خام بدیم پخته نشده سوختیم نمیدونم این آقا چی میخواد از زندگی! البته شاید سرخ شدن حکایت دیگه ای باشه!

...

سلام با نظرت کاملا موافقم