مرتضی

دوست داشت یکی از اونا داشته باشه با جلد قرمز تا عکسشو می زد توش ویه اسم خوب پیدا میکرد،شاید مرتضی.خوشش اومده بود از این اسم. اسم اون پسرک بود با چشمای ریز و موهای مشکی و مامانش با موهای زرد و چشمهای ریز دایم صدا میزد:مرتضی...
چند ساعتی بود توی خونه اونا بود و دیگه داشت حالش از تعقیب شدن با نگاه اونا به هم میخورد،اما عاشق اون شناسنامه جلد قرمز بود.میدونست باهاش میشه خیلی کارها کرد:از کلوپ فیلم اجاره کرد،زن گرفت ،رای داد،یا حتی مثل مرتضی به مدرسه رفت.
مادر مرتضی موهای زردشو برد زیر روسری ،بعد به مرتضی گفت بیا بریم. مرتضی گفت:ماما   شناسنامه    .مامانش حرکت کرد تا شناسنامه رو برداره.
عصبانی شد .احساس کرد به اون شناسنامه گیره و نمی تونه از دستش بده.شروع کرد تند و تنددور شناسنامه چرخیدن.مادر مرتضی نزدیک و نزدیک تر میشد.رفت و محکم روی شناسنامه نشست...یک ضربه محکم مگس کش روی شناسنامه پایین امد.
حالا دیگر جلد شناسنامه قرمز قرمز نبود.یک لکه آبی وسط اون ایجاد شده بود..

/ 7 نظر / 7 بازدید
ریحان

خوب بود.مثل چرخش و کاوش خیلی ها دنبال هویتشون.خیلی خوب بود.

مانیا

[قهر] مامانه خیلی کار بدی کرد.... اوووف!

دوم غربی

ممنون که سر زدی وبلاگت جالبه... غیرمنتظره است! راجع به اوباما هم باید بگم که هدف من از راه اندازی وبلاگ 2west.blogfa اين بود كه اول از همه اخبار مربوط به اوباما رو پوشش بدم و يه جورايي بشم منبع تخصصي اخبار باراك اوباما در مرحله دوم هم قصد دارم كه يك سري تفسير و تحليل در كنارشون كار كنم در واقع وبلاگ من بيشتر جنبه خبري داره الان هم به صورت آزمايشي راه اندازي شده و هنوز به طور كامل وارد فاز اجرايي نشده موفق باشي

دن کیشوت

جالب بود[گل] نگاهی متفاوت به یک کار عادی[لبخند]

she

زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر [گل] سلام... مرسی که سر زدی... راجب نظرتم باید بگم لطف داری. ممنون. [گل] جالب بود...[خداحافظ]

...

خیلی جالب بود آدم یاد دوران کودکیش میفته