من نقطه بودم، هنوز هستم.

 

من یک نقطه بودم.فقط یک نقطه .هنوزهم هستم.برای نقطه همه جا ،جا بود .حداقل به من اجازه میدادند باشم ،هر چند منفعل.
گاهی به دریا می زدم ،به  هر حال من یک نقطه بودم.خود را رها میکردم و به ته آب میرفتم.خسته که میشدم کمی خودم را فراخ میکردم و به روی آب میامدم.بعد خود را به موج ها میسپاردم.آخر برای آنان وزنی نداشتم.فقط آنان کمی با صدای بلند حرف میزدند .اما به هر حال دوستم داشتند.وقتی مرا به سلامت به شن ها میسپردند می دیدم که بعضی اشک میریزند.من اما سرخوش میشدم که مرا دوست میدارند.
گاهی به میان نقطه های بزرگ تر میرفتم.آنها معمولا از چندین نقطه کوچک مثل من پدید آمده اند.چندین بار به من پیشنهاد داده اند به آنان ملحق شوم ،اما برای نقطه ای چون من همه جا ،جا بود.پس دلیلی نداشت خودم را درگیر کنم  تا به جایی همانند سر در یک مغازه بروم  و همانجا پیر شوم.من آزاد بودم.  نقطه های بزرگ اما تجربه های بزرگی داشتند.هر چه باشد آنها هم روزی نقطه های کوچکی بوده اند برای خودشان و به همه جا سرک کشیده بودند .
مثل آن نقطه تنهایی که سالها بر دفتر آدمیزادی ،تنها نقطه صفحه خودش بود و سالها آنجا حبس کشیده بود.تنها ی تنها.برای همین هم  به میان نقطه های دیگر آمده بود او معتقد بود ما نقطه ها برای آزادی زاده نشده ایم .او میگوید دیر یا زود  باز هم حبس میشده اگر  به حبس  خود خواسته در میان هم نوعانش نمی آمده.
بقیه نقطه ها هم هر یک  داستانی داشتند .مثل آن نقطه که سالها نقطه ای از آهن  بر روی او نشسته بوده و به محض فرار به اینجا آمده بود .میدانید، ما نقطه ها بسیار نوعدوستیم.
اما من آزادم ،و گرفتار هیچ زندانی نشده ام .به تازگی  محبوبم ،نقطه ای که بسیار دوستش میداشتم به خطی  پیوسته است .این مرا خیلی ناراحت  کرده .میدانید ما هر دو آزاد بودیم ،برای خودمان عشق بازی ها میکردیم.اما نمیدانم چه شد او به یکباره تصمیم گرفت مقید شویم .من قبول نکردم .او برای اینکه مرا در عمل انجام شده قرار دهد به آن خط پیوست  .میگوید ما با هم یک پاره خط میشویم .در کنار هم .میگوید قید وبند در زندگی چیز خوبیست .پیشرفت می آورد .میگوید بعد ها میتوانیم رشد کنیم به یک مثلث بپیوندیم  شاید هم یک مربع.
این چیزها تازگی ها میان ما نقطه ها مد شده .پیوستن به خط ها وپیشرفت ،خنده دار است  ما نقطه ها برای خودمان کسی هستیم.اصلا من از خط ها بیزارم. من آزادم.آزاد آزاد..

اما او محبوبم است.

 

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

فکر میکنم هگر من ما ها نوازنده ای داشتیم اوضاع به از این بود! تازگی هاست که نتیجه گرفته ام نوازنده ای . نوازشی . نوایی در بین نیست...

شادی

اگر اشتباهی هگر نوشته شد!

شادی

اووووو ببین اخر کامنت من مال چند روز پیشه! کجایی ذهن قرمزی؟

نیایش

نمی دانم چه تصوری از آینه داشتم که ناگهان روز آب شد و از شب فرو ریخت بر صورت من ریخت مذاب هم نبود . به صرف سیب با نقد خود شبم را روشن کنید. با احترام

حامد ابراهیم پور

نامت چیزی نیست که بشود به راحتی جا انداخت. متن را اصلاح کردم برادر جان....

صدیقه حسینی

نگاه کن! من خودم را از دست داده ام و دلم برای شعرهایم شور می زند بهم بزن من را در خودت حل کن شاید شیرین شوم.... بعد از مدت ها به روزم با: چار/پاره ی تنم! و مثل همیشه منتظر حرف هایت...بخوان و برایم بنویس! با احترام: صدیقه حسینی/غزلگیجه

مسافر و یا ...

سلام نقطه آدم باید بدونه که کلمه انسان، 2 تا نقطه داره. آدم باید بدونه 2 تا هم زندگی داره. آدم باید بدونه آخر زندگی، یه نقطه است. آدم باید بدونه زندگی خودش هم، یه نقطه است. آدم باید بدونه عشق آخرش، یه نقطه است. آدم باید بتونه بعد از نقطه، یک خط جدید رو آغاز کنه. آدم باید بتونه نقطه های زندگیش رو، خودش بذاره. آدم باید بتونه نقطه آخررو، اگه خواست نذاره !!! آده باید بدونه که میتونه ! با تشکر مسافر

مسافر و یا ...

سلامی دوباره من یه عادتی دارم شاید بد باشه شاید هم خوب. اون هم اینه که هر چند وقت یکبار به وبلاگهایی که زیاد رجوع میکنم میرم و مطالبش رو از روزی که من اون رو پیدا کردم ( تاریخشون رو ثبت شده دارم!) میخونمو در ادامه کامنت احتمالی خودم رو هم میخونم و این وسط به چیزای جالبی رسیدم که من دائما در حال تغییرم و بعد چند وقت ( حداکثر 3 ماه ) نظراتم کلی تغییر میکنه و شک میکنم که اون مطلب رو من نوشته باشم و بسیار برام جالبه مطالعه اونها - ونکته دیگه که من توی اغلب وبلاگها آخرین کامنت گذار هستم - حالا یا پا قدم من شوره یا احتمالی که محتمل تره اینکه من نفر آخر هستم. همیشه تو هر کاری آخر هستم غیر از حماقت که زیادن تعدادشون . بدترینوشن 22 خرداد بود که برای اولین بار تو انتخابات شرکت کرده ( با چرخش اعتقاد تحریم انتخابات ) و نفر اولی بودم که تو محلمون رای دادم اون هم بعد سه با مراجعه به محل رای گیری و شنیدن اینکه هنوز رای گیری شروع نشده شما هم نمیتونی اینجا وایسی. حماقت بزرگی بود نه؟ با عرض ژوزش از اشغال احمقانه وقت شما از حضورتون مرخص میشم. با تشکر از صبر شما مسافر

شادی

از من مرده تر تویی که!

داود خان احمدی

نقطه ها خاکی شده بودند...شستمشان ...حالا صفحه ای سفید دارم برای نام تو بسیار زیبا بود موفق باشید