از سرزمین هیچ

کف کفش های آل استار چینی  روی سنگفرش های کج و معوج پیاده رو دقیقا مثل راه رفتن با پاهای برهنه روی همان سنگفرش ها بود. نفر جلوییم  اما کف کفش های مشکی اش ، قرمز بود .آنقدر کفش هایش بزرگ بود و کف قرمز آن مضاعف ترش میکرد و  آنقدر خودش با اقتدار راه میرفت که به نظر نمی آمد اصلا سنگفرش کج و معوج  زیر پاهایش را حس میکرد.                       
گوشه های پایین شلوارش با هر گام بلند ش به چپ و راست میرفتند ،از همه چیز جالبتر لبه عقب کتش بود که انگار میکردی تازه از رهبری ارکستر باز گشته بود.تازه از این هم  جالبتر  توجه مردم به او بود  ، هر که میدیدش یا لبخندی به او میزد یا زیر لب بهش سلام میداد.دختران جوانتر  پر رو تر بودند و توی صورتش زل میزدند انگار که جایی دیده اندش اما نمی شناسند  بعد گوشه چشمی       میدادند و میرفتند،پیرترها  زود میشناختندش.
                 من همچنان پشت سرش بودم ،کنجکاوی باعث شد سرعتم را زیاد کنم تا ببینم این قامت بلند از آن چه کسی است.   وقتی به او رسیدم آنقدر بهش نزدیک بودم که نتوانستم گردنم را بچرخانم ناگزیر گوش چشمی نگاهش کردم ،آنچه در نظر اول دیدم سپید مویی بود با پازلفی های خیلی بلند.به سرعت  از او گذشتم و آنقدر موج قوی ای داشت که نتوانستم برگردم و به او نگاه کنم. میخواستم فاصله ام را با او زیاد کنم و  بعد برگردم و ببینم کیست او. اما او قدم به قدم پشت سرم  میآمد ،نفس محکم و گرمش را  بالای  سرم حس میکردم.                  از آن پشت گفت:می آیی برویم چلو کباب بخوریم. مطمًن شدم ایرانی است .               
قبل از آنکه برگردم  مطمًن بودم که هیچ ایرانی ای اینجا نداریم که این همه آدم بشناسندش.مطمٌن شدم ایرانی نیست.                                                                                                                                                                                 برگشتم ،چهره اش آشنا بود اما یقین داشتم  ندیده امش. رفتیم به تنها رستوران ایرانی که بلد بودم .پیاز خواست قبل از غذا و آنرا با مشت شکست.   خواستم بدانم که چه کسی است .وقتی که گفت چه کسی است فهمیدم که هیچ کس جز من از دیدنش تعجب نکرده است .پوستش به   نسبت  عکس هایی که از او مانده بود روشنتر و موهایش خیلی بلند تر و صافتر بود. گفت آن پسره دی کاپریو هم هم وقتی موهایش بلند وصاف بود بهتر نبود  ؟،دیدم اینطور دوست دارم با سرم تایید کردم.           
وقتی غذا تمام شد و از سر میز بلند شدیم  دستم را کشید طرفش و رویم را بوسید ،هیچ کس در رستوران ایرانی از اینکار تعجب نمی کرد اما او ایرانی نبود،دهانش با آن همه  پیاز که خورده بود اصلا بو نمیداد.   گفتم شما  گِی  هستید؟  خندید وگفت :روح ها نمی توانند..او آبراهام  لینکلن بود.

/ 3 نظر / 8 بازدید
داود خان احمدی

روح خانه اش را خالی کرده بود تا برایش اسمرینف ببرم با شکر و لیموی تازه، روح عادت داشت همیشه پیش از مردن اسکاچ دوبل بخوردبا لیمو... زیبا بود دوست عزیز

مسافر و یا همسفر!

سلام درمورد احساس کج بودن سنگفرش خیابان من به این نتیجه رسیدم که احتمالاً ( تقریباً 100درصد ) کف پای شما صاف است ( فاقد انحنای معمول ) زیرا این گونه افراد در زمان راه رفتن در این مکان ها دچار دردی عجیب در پای خود می شوند. و از اینکه دیگران این درد را ندارند کاملاً تعجب می کنند. اما موضوع اصلی من در تمام زندگیم بیشترین احساس غرور را زمانی داشتم که خواندم لینکن کیست. حتماً تعجب میکنید که من ایرانی را چه دخلی به لینکن آمریکاییست، من احساس غرور را فقط از این بابت داشتم، که افتخار کردم ( و البته هنوز هم میکنم )؛ که لینکن مانند من یک انسان است؛ او عضمتی برای من دارد که دیگری (...) ندارد. درود بر این مرد بزرگ

داود خان احمدی

ما به زبان پیرمردی اهل سرخه که هنوز زاده نشده مینویسیم... که قبیله اش را در خیابانهای ری غرق کرده اند... مانا باشی که خوب مینویسی و نوشته هات آنی دارند درضمن ما پنجشنبه ها در دفترمون جلسه ادبی داریم که حضورتون خوشحالمون میکنه... این شماره منه اگه مایل بودید تماس بگیرید 09123006234