قایم باشک بازی در اتاق شیشه ای

کتاب را باز کردم.
در آسانسور من و زنم بودیم و پسر همسایه.
به کتاب باز نگاه کردم.
زنم بی توجه به حضور من به پسر همسایه نگاه میکرد.بهتر بگم با اشتیاق خاصی نگاه میکرد و اصلن متوجه نگاه من نبود.پسر همسایه محجوب تر بود،نگاهش را میدزدید.همه طرف اما آینه بود.نگاه بود.    بیرون که آمدیم گربه ای گریه میکرد،شاید.من ندیدم.مادرش غرغر کنان آمد سراغش و او را با خود برد.لنگ میزد، به گمانم ناخنش شکسته بود چون خونی ندیدم. زنم گفت :دیر شده بریم،دیدم چون پسر همسایه رفته. رفتیم.
سعی کردم بیشتر به گربه فکر کنم.
کتاب خواندم:یکی از ببرها گفت((نترس.با تو کاری نداریم.ما با بچه ها کاری نداریم.فقط همون جایی که هستی بشین ،بعد میآییم برات قصه می گیم.))    یکی از ببرها شروع به خوردن مادرم کرد.تکه ای از از بازویش را کند و جوید.((چه جور قصه ای دوست داری بشنوی؟یه قصه خوب راجع به یه خرگوش بلدم.))    گفتم ((نمیخوام قصه بشنوم.))  ببر گفت:((باشه)) و تکه ای از پدرم کند.   گفتم((پدر و مادرم بودند))  یکی از ببرها گفت((متاسفیم،واقعا متاسفیم))  گفتم((شما میتونید توی درس حساب به من کمک کنید؟))*

بهتر بود  این به من الهام میشد در چنین موقعیتی:یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه.** شایدم رفتم در خونه پسرک و دعوتش کردم بیاد پیشمون .بعد هم میرم کنار رودخونه قدم بزنم.از اونجا چراغ های خانه مان دیده میشه. با تلخی اما بدون پایان.

*:در قند هندوانه ،ریچارد براوتیگان
**:درباره الی...،اصغر فرهادی

/ 9 نظر / 10 بازدید
حسین

سلام اول این اغتشاشگر رو ببین http://www.2ql.net/uploads/1246963666.jpg اگر خون توی رگمان است تحریم اس ام اس و زدن وسایل برقی پر مصرف مثل اتو هر وقت که ا.ن.(احمدی نژاد) توی تلویزیون سخن پراکنی می کنه یادت نره (امشب بعد از اخبار ساعت 9) رییس جمهور(موسوی):غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد. به همه برسانید

شادی

سلام دوست خوبم! اینقدر دیر آمدی که کم کم داشتم دلنگرانت میشدم!ای بابا این عکسهای ما قابل شما را ندارد.آدم که از بی عکسی نمیمیرد اما از بی سوژه ای شاید!

شادی

واییییییی چه کتاب وحشتناکی!!!!اینا چیه مردم میخونن؟

شادی

باریکلا به شما و تلخی و پسر همسایه! پایان

حامد ابراهیم پور

قسمت ببرها و قصه ها خیلی خوب درآمده بود. مو به تنم سیخ شد قرمزی... "ببر گفت باشه و تکه ای از پدرم کند" خیلی خوب بود رفیق.

دوستی با مرگ

من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی من از نهایت شب حرف می زنم اگر به وبلاگ من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

م ری م

گاهی با بی‌تفاوت گفتن ِ «مهم نیست» بی‌صدا فریاد می‌زنیم که «خیلی مهم است، خیلی زیاد...»

شادی

کجایی ؟ذهنمون هی قرمز میشه در موردت...

مسافر

واقعیت زندگی